مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤١٥ - استدراج عالمی نجف دیده و قیاس آن با عارفی شوریده
التماس دعای مخصوص دارم. رقیمه کریمه زیارت، از الطاف و مراحم عالی کمال تشکر را داشته و دارم.
نور چشمی حاج سیّد محمد سلام میرساند. باز میگویم که مراقبت داشته باش و غافل مشو، که مبادا نظر التفاتی از آنجا بشود و تو غافل باشی! والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
الأحقر سیّد جمال الموسوی الگلپایگانی
٤/ ذی الحجّة الحرام/ ١٣٧٤[١]
[١]ـ [حکایات و قصصی از معلّق محترم دربارۀ حضرت آیة الله مرحوم آیة الحقّ و الیقین آقاسیّد جمال الدّین گلپایگانی قدّس الله نفسه الزّکیّه.]
[استدراج عالمی نجف دیده و قیاس آن با عارفی شوریده]
مرحوم والد ـ رضوان الله علیه ـ میفرمودند:
روزی مرحوم آقا سیّد جمال الدّین گلپایگانی ـ تغمّده الله برحمته ـ میفرمودند: من در ایام نوجوانی و تحصیل در حوزه نجف هممباحثهای داشتم شاهرودی که فردی بسیار مستعد و تیزبین و زرنگ و درسخوان بود، و ما با هم سالیان درازی را به مباحثه کتب مختلف و درس خارج مشغول بودیم. تا اینکه او پس از نیل به مراتب عالیۀ علم و فوز به مرحلۀ اجتهاد، جلاء نجف اختیار نمود و به شهر و دیار خویش شاهرود مراجعت کرد، و ما دیگر از او خبری نداشتیم، ولی همینقدر میدانستیم که در شاهرود بسیار مورد توجّه قرار گرفته و عالم وحید شهر و مرجع مراجعه افراد و محل رتق و فتق امور مردم گردیده است، و تمام شهر در حیطۀ تصرّف و اقتدار علمی و قضائی و نفوذ کلمۀ او واقع شده است.
روزی از ایام تابستان که در منزل به مطالعه مشغول بودم دیدم درب منزل به صدا در آمد و یکی از فرزندانم آمد و گفت: مردی با ریش تراشیده و کلاه فرنگی سراغ شما را میگیرد. گفتم: بگو بیاید بالا! در این هنگام مردی وارد اطاق شد که ظلمت همه فضا را اشغال کرد، به او گفتم: تو کیستی؟ در جواب گفت: مرا نمیشناسید؟ گفتم: خیر. گفت: من هممباحثهای شما هستم و اسمم فلان و فلان است. من گفتم: قبَّحَ الله وجْهَک! خدا صورتت را کریه و زشت گرداند! این چه سیما و شمایلی است که برای خود ساختهای؟! گفت: داستان من طولانی است و پس از `
` نشستن چنین ادامه داد:
پس از اینکه من از نجف به مسقط الرأس خود شاهرود مراجعت نمودم، در مسجدی از مساجد شهر به اقامه نماز جماعت و تبلیغ و تفسیر و تبیین حلال و حرام پرداختم. مدّتی از این اشتغال گذشت، کمکم صِیت و شهرت ما تمام شهر شاهرود را فرا گرفت و مردم روی به ما آوردند و امور خود را به من واگذار نمودند، و مرافعات و دعاوی خود را نزد من مطرح میساختند و برای حلّ مشکلات اجتماعی و خانوادگی از من استمداد میجستند؛ مدّتی نگذشت که من عالم وحید شهر و ملجأ عوام و خواص و تنها مجتهد متنفّذ و مبسوط الیَد شهر گشتم، به طوری که حاکم وقت از من حساب میبرد و در امور خود با من مشورت مینمود و بدون اجازه من دست به هر کاری نمیزد.
شبی از شبها حاکم مرا به صرف شام به منزل خود دعوت کرد؛ من به منزل حاکم رفتم دیدم عدّهای نیز از اعیان و اشراف مدعوّ میباشند، طبیعتاً بسیار مورد توجّه و احترام افراد حاضر قرار گرفتم و با انواع کلمات و تمجیدها و محبتهای شُبههآمیز مرا مورد لطف و محبّت خویش قرار میدادند، و من از این برخورد و محفل کاملاً خرسند و مشعوف بودم.
در این اثناء دیدم زمزمهای بین افراد درگرفت و حرکات چشم و ابرو و دست و صورت حکایت از وقوع مطلبی ناگفته میکند که گویا شرم و حیای افراد از حضور من مانع ابراز و اظهار آن میباشد؛ تا اینکه خود من رو به آنان نمودم و گفتم: آیا مطلبی هست که میخواهید مطرح کنید؟ یکی از آنها با اظهار شرمندگی و حُجب خاصی گفت: اگر جسارت نباشد میخواهم مطلبی عرض کنم امّا شخصیّت شما مانع از طرح آن است. من گفتم: هیچ اشکالی ندارد هرچه در دل دارید بدون خوف و هراس بگوئید.
آن شخص گفت: دوستان و رفقای محفل مایل هستند چنانچه شما اجازت فرمائید لبی تر کنند و صفائی به محفل آورند. من متعجّبانه گفتم: یعنی چه؟ لبی تر کنند چه معنی دارد؟ من که نمیفهمم منظور شما را. آن شخص گفت: اگر اجازه فرمائید قدری شراب برای تازه نمودن دماغ و رفع خستگی تناول شود.
من که اصلاً و ابداً چنین تصوّر و تخیّلی به ذهنم خطور نکرده بود آنچنان برآشفتم و بر آنها نهیب زدم که تمام اهل مجلس از رعب و وحشت فریاد من به لرزه و هراس افتادند، و در حالیکه از شدّت عصبانیّت کنترل خود را از دست داده بودم مجلس را ترک گفته از خانۀ حاکم بیرون آمدم، و هرچه حاکم به دنبال من برای عذرخواهی آمد اعتنائی ننمودم و به منزل خود وارد شدم. `