مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٢٠ - دو حکایت در عواقب وخیم سوء ظن
نام فرج قبیح است که در قرآن باشد، نوشتم: «الّتی أحصَنَتْ اُونجاها.»
[دو حکایت در عواقب وخیم سوء ظن]
شب جمعه / ١٢ / شعبان / ١٣٧٨
راجع به عواقب وخیم سوء ظن حضرت آقا ـ روحی فداه ـ بیاناتی فرموده و در ضمن دو مثال زدند:
اول آنکه: در زمان عمر ـلعنة الله علیهـ روزی مرد قصابی برای قضاء حاجت در حالیکه کارد خونینی در دستش بود وارد خرابه پهلوی دکّان خود شد، دید در آنجا شخصی را کشتهاند؛ هراسان و وحشتناک از ترس آنکه مبادا او را متّهم بدین قتل نمایند از خرابه بیرون شد؛ اتفاقاً مردم همین وحشت و هراس او را دلیل بر قاتلیّت او گرفته او را به نزد خلیفه عمر برده و شهادت بر جنایت او دادند.
بیچاره قصّابِ بیگناه سکوت اختیار کرده و چیزی نمیگفت؛ همینکه او را میآوردند گردن بزنند به امر عمر، حضرت أمیرالمؤمنین علیه الصلوة و السّلام حاضر شده، همینکه نظرشان به مرد قصّاب افتاد، فرمودند: این مرد بیگناه است و قتلی از او صادر نشده است. حضرت در خرابه تشریف آورده و به کشته فرمودند: قاتل تو کیست؟ کشته به سخن در آمده و قاتل خود را معرّفی نمود! مردم فهمیدند که قصّاب بیگناه بوده و بدون جهت متّهم شده است.
مردم در این حال از قصاب سؤال کردند: پس تو چرا اتّهام خود را انکار ننموده در مقابل چنین اتّهامی ساکت شدی؟ قصاب گفت: اگر انکار میکردم چه کسی قبول میکرد؟ زیرا که مردم دیدند که من با چاقوی خونآلود و وحشتزده از خرابه خارج شدم، فرضاً اگر هم انکار میکردم کجا جای قبولی بود؟! و لذا اصلاً زبانم با این خصوصیات به انکار حرکت نمیکرد.