مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٤٩ - این بشر را هست عمری جاودان
* * *
|
که دارندم بدینسان تحفه دلشاد |
خوشا آن خنجر و آن نیش فولاد |
|
|
دل آشفته از غم سازی آزاد |
شود نشتر بچشمان نیش نوشش |
* * *
|
مگر باشد دل او بر تو مایل |
مباش ای دل دمی از دوست غافل |
|
|
از آندم گرددت افسوس حاصل |
نگاهی ار کند آگه نباشی |
[آنچه حاصل آیدت از مال و جاه]
|
فانی است و عاقبت گردد تباه |
آنچه حاصل آیدت از مال و جاه |
|
|
هم تو را نیروی و قدرت چون ظلال |
هم متاع حسن را باشد زوال |
|
|
هم بتن روح روان است عاریت |
هم زن و فرزند و مال است عاریت |
|
|
ناورد عاقل دل اندر بند آن |
پایداری نیست در ملک جهان |
|
|
ور کند رو نیکیِ بخشش مدان |
از سعادت نیست اقبال جهان |
|
|
مرگ را ناید خطا تیر از هدف |
حشمت و ملکت رود بیرون ز کف |
|
|
اوج او اندر حضیض است و نزول |
کوکب بخت جهان دارد افول |
|
|
می ندارد بهر هشیاران سرور |
عالَمی میدان جهان را پر غرور |
|
|
زان نشاید بود در حزن و سرور |
چونکه او دارد بد و نیکش عبور |
|
|
دیدهای کز احولی باشد زبون |
همتی دوزد بر این دنیای دون |
[این بشر را هست عمری جاودان]
|
نگسلد عیشش بمقراض زمان |
این بشر را هست عمری جاودان |
|
|
با سرور او قرین ناید ملال |
عالمش پاکیزه از حزن و کلال |
|
|
هان مکن روی نکویت را سیاه |
گر سعادت بایدت ای مرد راه |