مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٤٧ - باز آید در جهان باد شمال
|
کی پدر کُشتم عطش از التهاب |
رزم شایان کرد و آمد سوی باب |
|
|
آیدم زان آب بر تن صبر و تاب |
گر رسانی بر لبم یک جرعه آب |
[خوش آن دلی که کند درگه خدائی باز]
|
بر آستانۀ لطفش رود به راز و نیاز |
خوش آن دلی که کند درگه خدائی باز |
|
|
به سوی غیر خدا چشم را ندارد باز |
کند ز هرکس و ناکس نگاه خود کوتاه |
|
|
شود انیس خدا با خدا نماید راز |
ز هر جماعت و هر محفلی بپوشد چشم |
|
|
چنانکه هیچ نباشد به غیر حق دمساز |
غریق گردد و واله بیاد حق، شب و روز |
|
|
به کاخ عرش کند طایر دلش پرواز |
شبان تیره چه ظلمت گرفت عالم را |
[باز آید در جهان باد شمال]
|
تا کند گلزار عالم با جمال |
باز آید در جهان باد شمال |
|
|
جان ز جانبخش جهان بخشد به تن |
مردگان باغ و بستان و چمن |
|
|
آیتی بر حشر و نشر است استوار |
در جهان دور فصول از کردگار |
|
|
چون بهار آوردنش بعد از خزان |
از پس مرگ تو بخشد بر تو جان |
|
|
خرّم از او باغ و خندان لالهزار |
جان دمیده بر تن عالم بهار |
|
|
یاد کوی دوست افتد جان من |
از شمیم جانفزای یاسمن |
|
|
جان به سر آید ز شوق صوت یار |
وز نوای عندلیبان و هَزار |
|
|
آه اگر یابی رهی بر کوی او |
میبرد هوشت گل خوشرنگ و بو |
|
|
از خیال و کاخ او بالاتر است |
گرچه کوی او ز عرش أعلاتر است |
|
|
با زبون طبعیّ و این خیره سری |
راه بر این کاخ أعلا کی بری |
|
|
اوّل از این نفسِ دون میکن گذر |
گر خیال کوی او داری به سر |
|
|
کان تو را کرده در آتش سرنگون |
پشت پائی زن بر این شوم زبون |