مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣١٨ - حکایت خطاطی که در کلمات بزرگان تصرّف مینمود
بندگان مقرّب خود را به من نشان ده! خداوند خطاب فرمود: پیرزنی در فلان محل است؛ عیسی نزد او آمده دید پیرزنی کور و کر و چلاق در گوشهای افتاده، پیرزن عرض کرد: السّلام علیک یا روح الله!
عیسی گفت: و علیک السّلام! که مرا به تو معرفی نموده و مرا به تو شناسانید؟
گفت: همان کسی که مرا به تو معرفی کرده و تو را بدینجا دلالت کرده! عیسی گفت: در چه حالی پیرزن؟
گفت: در حالی بس خوش و خرّم! خدا آلات معاصی، که چشم و گوش و جوارح باشد از من گرفت و به من قلبی داده شاکر و زبانی ذاکر و چه از این بهتر است؟
عیسی گفت: حاجتی داری؟
گفت: دختری دارم که کار مرا میکند و از من مراقبت مینماید؛ صبح رفته و در این بیابان تا به حال نیامده، گردشی کن شاید او را دریافته بیاوری!
عیسی در بیابان گردش کرد دید دختر را شیر پاره کرده، برگشت و با مقدماتی خواست پیرزن را حالی کند؛ قبل از آنکه مطلب را بگوید، پیرزن گفت: گویا از این کلمات ظاهر است که میخواهی مرا دلداری به مصیبت دخترم دهی؟ عیسی گفت: آری!
فوراً پیرزن به سجده افتاده شکر خدای بجای آورد؛ سپس سر برداشته عرض کرد: یا روح الله من در دنیا یک علاقه بیش نداشتم و او علاقه بدین دختر، الحمد للّه که فعلاً هیچ علاقه ندارم و علاقه من منحصر به خود خدا شده است.
[حکایت خطاطی که در کلمات بزرگان تصرّف مینمود]
حضرت آقا ـ روحی فداه ـ راجع به مذمّت دخالت کردن در کلمات بزرگان