مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٥ - ها! مشغول جَنگ هستی؟!
[ها! مشغول جَنگ هستی؟!]
و أیضاً مرحوم آیةالله حاج شیخ عبّاس فرمودند:
ما هر روز صبحها دو ساعت در محضر مرحوم قاضی میرفتیم و در این اواخر چنانچه کتابی قرائت میشد من آن را میخواندم و آن مرحوم شرح و توضیح میدادند.
یک روز صبح زود بود که به خدمتشان رسیدم و آن روز ایشان در منزل جُدَیدَه بودند (ایشان چهار عیال داشتند و هر کدام در منزلی سکونت داشتند، و از همه اولاد فراوان داشتند و هنگام فوت نُه پسر و مجموعاً حدود بیست اولاد داشتند، و در اطاق شخصی ایشان غیر از حصیر خرمائی أبداً چیزی یافت نمیشد) در آن روز که عبورم به منزلشان از کنار سُورِ نجف (دیوار کشیدۀ بلند اطراف شهر برای حفاظت از هجوم دشمن) بود که اینک خراب شده است و شهر نجف توسعه پیدا نموده و شامل قسمت جُدَیدَه هم شده است، ناگهان در فکر حملۀ وهّابیها افتادم که سابقاً به کربلا حمله کردند و هزاران نفر را کشتند و از علمآء و صلحآء و زوّار و مقیمین دریای خون جاری شد، تا آنجائی که ضریح مطهّر و صندوقش را خرد کرده و با چوبِ آن بر روی قبر مبارک قهوه درست کردند، و نشستند و خوردند؛ امّا در نجف أشرف به واسطۀ حصار آن به سور و مقاومت مردم آن از بالا و شکافهای سور، نتوانستند وارد شوند و پس از چند روزی توقّف در أطراف سور، فرار کردند.
در این اندیشه غرق شده بودم که باید ما خودمان را به أنواع سلاح مجهّز کنیم تا اگر ثانیاً حمله کردند، ریشۀ آنان را برکنیم، سلاح ما باید چنین و چنان باشد؛ و جوانان ما باید چنین و چنان فنون جنگ را بیاموزند، و همین طور در این فکر بودم و خاطرات از اطراف هجوم مینمود که به منزل آن مرحوم رسیدم و در زدم و وارد شدم؛ تا چشمشان به من افتاد، فرمودند: