مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٤٨ - اندر آمد ز در خلوت دل یار سحر
|
همّت از او میطلب با چشم تر |
پس ز همّت دامنی زن بر کمر |
|
|
روز و شب میدار فریاد و خروش |
در طلبکاری به درگاهش بکوش |
|
|
می نخواهد کرد محروم آن کریم |
هم یقین میدان که سائل زان حریم |
|
|
فخر بر شاهی که باشد زو جدا |
وارد از این درگه عزّت گدا |
|
|
خیره سر بگذار پا در این حرم |
گر تو خواهی زد بر این درگه قدم |
|
|
بر بساط قدس ناید رو سیاه |
زانکه رویت از گنه گشته سیاه |
[لا جرم روی عزیزی را بجوی]
|
پس شفاعت خواه زانروی نکوی |
لاجرم روی عزیزی را بجوی |
|
|
آن امام دین شفیع مُذنِبان |
دست زن بر دامن صاحب زمان |
|
|
هم بود مقبولِ حق، او را دعا |
روی نیّر باشدش نزد خدا |
|
|
عالمی برپا از آن روی نکوست |
رحمت حق منتشر از بهر اوست |
|
|
جلوه نگذارد ز بهر آفتاب |
ظاهر آید از جمالِ آن جناب |
|
|
که بمدح شاه عالم زد رقم |
فانیا طغیان نمودستی قلم |
|
|
هم قلم فرسا و هم نطق نکو |
ورنه حیران است اندر وصف او |
[اندر آمد ز در خلوت دل یار سحر]
|
اندر آمد ز در خلوت دل یار سحر |
||||
|
گفت کس را مکن از آمدنم هیچ خبر |
||||
|
گفتمش کی ز تو یابم اثری گفت آندم |
||||
|
که نماند ز تو اندر دو جهان هیچ اثر |
||||
|
گفتمش هیچ توان در تو رسیدن گفتا |
||||
|
در من آنکس برسد کو کند از خویش گذر |
||||