مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٨٢ - کرامتی از مرحوم قاضی
برای من طفلی دو ساله بود، مریض شده، سرخک آورد. من مطلب را به ایشان گفتم، فرمودند: «چشمان او را با انگشتر پنج تن علیهمالسّلام مهر کن!»
من غفلت نمودم تا آنکه طفل بحمد الله حالش خوب شد، لکن چشمهای او درد گرفته، آب ریزش مینمود، مانند نوبه، شبانهروز ساعات معیّنی مثلاً دو به غروب چشم درد میگرفت؛ هرچه به اطباء رجوع کردیم مثمر واقع نشد. بالأخره روزی داستان را به ایشان گفتم و عرض نمودم دعائی بفرمائید! از آن ساعت به بعد دیگر آن عارضه پیدا نشد.
و داستان دیگر که ایشان نقل نمودند آن بود که:
یک عدۀ زیادی از اقوام عرب (قریب سی نفر) راجع به امری نسبت به من ظنین شده بودند به طوریکه خاطر من از این جهت بسیار مضطرب شده بود و شب و روز نداشتم. روزی قضیّه را به آقای قاضی ـرضوان الله علیهـ گفتم و عرض کردم دعا بفرمائید که مطلب برای آنها روشن گردد! ناگهان از آن به بعد افکار آنان یکباره تغییر کرد و دانستند که گمان آنها نسبت به من غلط و اشتباه بوده است[١].[٢]
[کرامتی از مرحوم قاضی]
آقای شیخ جواد سهلاوی که از خدّام پاک طینت مسجد سهله هستند برای من نقل کردند که:
وقتی در فلکه، از کوفه برای کربلا حرکت کردیم و مردمان زیادی در فلکه بودند مِن جمله مرحوم آقای حاج میرزا علی آقا قاضی ـرضوان الله علیهـ هم در فلکه [بودند] و من با ایشان نیز صحبت مینمودم.
نزدیک «تویریج» من سفره خود را باز نموده و مقدار نان و غذائی که همراه
[١]ـ جنگ ١٠، ص ١٤٥.
[٢]ـ رجوع شود به همین مجلّد ص ٣١.