مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٠٦ - حکایت کاروانسراداری که گندمهای کُردی را برداشت و در این دنیا طلاهایش برداشته شد
نموده، هنگام برخاستن چشمش به همیان افتاد همیان را با خود برداشته و رفت.
پس از ساعتی پیرمردی از آنجا عبور نموده، بر لب چشمه نشسته استراحت نموده؛ ناگاه مرد اسب سوار وارد شد، جستجو از همیان خود کرده همیان را نیافت. به پیرمرد ظنین شد؛ پیرمرد هرچه گفت که من همیان تو را برنداشتهام، اسب سوار قبول نکرد و زد پیرمرد را کشت!
پیغمبر از ملاحظه این جریانات بسیار متعجّب شد؛ گفت: بار إلها! آخر این چه طریق است و این چه حکمتی است که پول اسب سوار را دیگری برده و بیگناه این پیرمرد کشته گردد؟!
خطاب رسید: ای پیغمبر! هیچ کار ما بیحکمت نیست؛ امّا جریان از این قرار است که این اسب سوار پولی معادل وجه همیان از پدر آن جوان دزدیده بود، ما آن پول را به آن جوان که وارث پدرش است رسانیدیم؛ و امّا چون آن پیرمرد پدر آن اسبسوار را کشته بود، ما به وسیله اسب سوار که ولیّ دم است از او قصاص کردیم.
[حکایت کاروانسراداری که گندمهای کُردی را برداشت و در این دنیا طلاهایش برداشته شد]
روز شنبه، ١٣ / ج ٢ / ١٣٧٧
حضرت آقا ـ روحی فداه ـ فرمود: یکی از کاروانسرادارهای همدان گفت: در اوقاتی که گندم یک خروار پنجاه، شصت تومان بود، روزی یک نفر اسبسوار کُرد وارد کاروانسرا شد و گفت: چند خروار گندم دارم میخواهم انبار کنم؛ من گفتم: بیا بفروش پولش را بگیر و برو! گفت: مال، مال من است، اختیار دارم میخواهم انبار کنم؛ گفتم: در فلان دهنه انبار کن! مرد کُرد رفت گندمهای خود را آورده در انبار ریخت و درب انبار را قفل کرده کلیدش را برداشت و رفت.
من پس از یکی دو روز بدون آنکه به قفل دست بزنم یک لنگه از درها را از