مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٠٠ - مهرخوبان دل و دین از همه بیپروا برد
من گفتم: چطور؟!
گفتند: حتماً لواسانی بودهاست وگرنه میگفت: «اسکندر و من ای شَه محمود صفات».
خنده مرا و همۀ حضار را گرفت و معلوم شد من در قرائت بیت اوّل، میان عبارت «اسکندر و من» تقدیم و تأخیر به عمل آوردهام فلهذا شعر را شکسته، و ایشان با این مزاح بدیع و لطیف خود خواستند بفهمانند: که لواسانیها که مصداق أتمّ و أکملش من بودهام، از صنعت شعر أبداً خبری نداریم.[١]
مهرخوبان دل و دین از همه بیپروا برد
از علاّمه دهر، استاد بیبدیل آقای حاج سیّد محمّد حسین است:
|
مهرخوبان دل و دین از همه بیپروا برد |
||
|
رخ شطرنج نبرد آنچه رُخ زیبا برد |
||
|
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت |
||
|
از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلی برد |
||
|
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه |
||
|
ذرّهای بودم و مهر تو مرا بالا برد |
||
|
من خَسِ بی سر و پایم که به سیل افتادم |
||
|
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد |
||
|
جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود |
||
|
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد |
||
|
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود |
||
|
که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد |
[١]ـ جنگ ٢٥، ص ١٣.