مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٧٧ - عدم امکان لغزش انبیاء در مقام تربیت و امکان آن در مقام عبودیّت
[١]
[١]* ”ای خدای من! چگونه تو را بخوانم درحالتیکه معصیت تو را نمودهام، و چگونه تو را نخوانم درحالتیکه تو را شناختهام؟! محبّت تو در دل من است و اگرچه گناهکارم. بلند کردم بهسوی تو دستی را که سرشار از گناه است، و دوختم به تو چشمی را که کشیده شدۀ به امید است. ای مولای من! تو بزرگ بزرگانی و من گرفتار گرفتاران؛ من گرفتارم به گناه خودم و گروگانم به جرم خودم. ای خدای من! هرآینه اگر مطالبه کنی از من به دستاویز گناهم هرآینه مطالبه میکنم از تو به دستاویز کَرَمت، و اگر مطالبه کنی از من به دستاویز جریرهام هرآینه مطالبه میکنم از تو به دستاویز عَفوت، و اگر مرا امر بهسوی آتش کنی هرآینه به اهل آن اعلام خواهم نمود که من حقّاً گویندۀ لا إله إلّا الله محمّد رسولالله بودهام. بار پروردگار من! طاعت تو را خشنود میسازد و معصیت به تو ضرری نمیرساند؛ پس عنایت کن به من آنچه تو را خشنود کند و بیامرز بر من آنچه تو را ضرری نمیرساند، ای أرحم الرّاحمین.“»
معاد شناسی، ج ٧، ص ٢٤٠:
«و همچنین مؤلّف مزار کبیر که سیّد فخارُ بنُ مَعد موسوی و یا بعضی از بزرگان افاضل معاصرین او میباشد، میگوید:
برای من روایت کرد شریف أبوالمکارم حمزة بن علی بن زهرة علوی ـ أدام الله عزّه ـ و با الفاظ خود در شهر کوفه در سنۀ پانصد و هفتاد و چهار برای من املاء نمود، از پدرش، از جدّش، از شیخ أبیجعفر محمّد بن بابَوَیه ـ رضی الله عنه ـ از حسن بن علی بیهقی، از محمّد بن یحیی صَولی، از عَون بن محمّد کِندی، از علی بن میثم ـ رضی الله عنه ـ از میثم تمّار که او گفت:
شبی از شبها مولای من امیرالمؤمنین علیهالسّلام مرا با خود از کوفه به خارج آن برد، و به سوی صحرا میرفتیم؛ تا آنکه چون به مسجد جُعفی رسید، رو به قبله نمود و چهار رکعت نماز گذارد، و چون سلام داد و تسبیح گفت، دستهای خود را برای دعا گشود و چنین گفت:
”إلَهِی کَیفَ أدعوکَ و قَد عَصَیتُکَ، و کَیفَ لا أدعوکَ و قَد عَرَفتُکَ و حُبُّکَ فی قَلبی مَکینٌ؟! مَدَدتُ إلَیکَ یَدًا بِالذُّنوبِ مَملوَّةً و عَینًا بِالرَّجَاءِ مَمدُودَةً. إلَهی أنتَ مالِکَ العَطایا و أنا أسیرُ الخَطایا، و مِن کَرَمِ العُظَماءِ الرِّفقُ بِالاسَراءِ و أنا أسیرٌ بجُرمی مُرتَهَنٌ بِعَمَلِی. إلَهی ما أضیَقُ الطَّریقَ عَلَی مَن لَم تَکُن دَلیلَهُ، و أوحَشَ المَسلَکَ عَلَی مَن لَم تَکُن أنیسَهُ!*“ ـ تا آخر دعائی که خواندند.
و سپس صدای خود را کوتاه کردند و به حال إخفات دعائی کردند، و سپس سجده نمودند و چهرۀ خود را به خاک میمالیدند و صد مرتبه در آن حال العَفوَ العَفوَ گفتند، و سپس برخاستند و از مسجد جُعفی بیرون آمدند و راه صحرا را در پیش گرفتند... .
* این دعا طویل است و قریب یک صفحه از صفحات کتاب بحار الأنوار طبع کمپانی است، و معنای این فقرات ذکر شده این است: *