مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢١٦ - حکایت حاج ملاّ مهدی نراقی و دفن کردن جناز١٧٢٨ عرب در وادیالسّلام نجف
[١]
روی القمّی و العیّاشی فی تفسیریهما و الکلینی فی الکافی و المفید فی الأمالی بأسانیدهم عَن سُوَید بن غفَلةَ عَن أمیرالمُؤمِنِینَ علیه السّلام قالَ:
«إنَّ ابنَ آدَمَ إذا کانَ فِی آخِرِ یَومٍ مِنَ [أیام] الدُّنیا و أوَّلِ یَومٍ مِنَ [أیام] الآخِرَةِ مُثِّلَ لَهُ مالُهُ و وَلَدُهُ و عَمَلُهُ؛ فَیَلتَفِتُ إلَی مالِهِ فَیَقُولُ: ”واللَهِ إنِّی کُنتُ عَلَیکَ لَحَرِیصًا شَحِیحًا، فَما لِی عِندَکَ؟“ فَیَقُولُ: ”خُذ مِنِّی کَفَنَکَ.“
ثُمَّ یَلتَفِتُ إلَی وُلدِهِ فَیَقُولُ: ”واللَهِ إنِّی کُنتُ لَکُم لَمُحِبًّا و إنِّی کُنتُ عَلَیکُم لَمُحامِیًا، فَماذا لِی عِندَکُم؟“ فَیَقُولُونَ: ”نُؤَدِّیکَ إلَی حُفرَتِکَ و نُوارِیکَ فِیها.“
ثُمَّ یَلتَفِتُ إلَی عَمَلِهِ فَیَقُولُ: ”واللَهِ إنِّی کُنتُ فِیکَ لَزاهِدًا و إنَّکَ کُنتَ عَلَیَّ لَثَقِیلًا، فَماذا عِندَکَ؟ فَیَقُولُ: ”أنا قَرِینُکَ فِی قَبرِکَ و یَومِ حَشرِکَ حَتَّی أُعرَضَ أنا و أنتَ عَلَی رَبِّکَ.“
[١]* شوند، و به برکت شفاعت محمّد و آل محمّد علیهم السّلام نجات پیدا کنم.“
چون این را شنیدم برخاستم و گفتم: ”عیال من در خانه منتظر است، من باید بروم و برای آنان افطاری ببرم.“ همان مردی که در صدر نشسته بود، برخاست و مرا تا در بدرقه کرد. از در که خواستم بیرون آیم یک کیسۀ برنج به من داد؛ کیسۀ کوچکی بود، و گفت: ”این برنج خوبی است، ببرید برای عیالاتتان.“ من برنج را گرفته و خداحافظی کردم و آمدم بیرون باغ. از دریچهای که داخل شده بودم خارج شدم، دیدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روی زمین افتاده و دریچهای نیست.
از قبر بیرون آمدم و خشتها را گذارده و خاک انباشتم و به صوب منزل رهسپار شدم و کیسه برنج را با خود آورده و طبخ نمودیم. و مدّتها گذشت و ما از آن برنج طبخ میکردیم و تمام نمیشد، و هر وقت طبخ میکردیم چنان بوی خوشی از آن متصاعد میشد که محلّه را خوشبو میکرد. همسایهها میگفتند: این برنج را از کجا خریدهاید؟!
بالأخره بعد از مدّتها یکروز که من در منزل نبودم، یک نفر به میهمانی آمده بود، و چون عیال از آن برنج طبخ میکند و آن را دَم میکند، عطر آن فضای خانه را فرا میگیرد؛ میهمان میپرسد: ”این برنج از کجاست که از تمام اقسام برنجهای عنبر بو خوشبوتر است؟!“اهل منزل، مأخوذبهحیا شده و داستان را برای او تعریف میکنند. پس از این بیان، آن مقداری از برنج که مانده بود، چون طبخ کردند، دیگر برنج تمام میشود.»