مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٦٤ - حکایت آتش نمودن تنور بیوهزن، به دست مبارک امیرالمؤمنین علیه السّلام
[١]
[١]* فانْصَرَفَ و باتَ لَیلَتَهُ قَلِقًا، فَلَمّا أصبَحَ حَمَلَ زَنبِیلًا فِیهِ طَعامٌ؛ فَقالَ بَعضُهُم: ”أعطِنِی أحمِلهُ عَنکَ!“ فَقالَ: ”مَن یَحمِلُ وِزرِی عَنِّی یَومَ القِیامَةِ؟!“
فأتَی و قَرَعَ البابَ فَقالَت: ”مَن هَذا؟“
قالَ: ”أنا ذَلِکَ العَبدُ الَّذِی حَمَلَ مَعَکِ القِربَةَ؛ فافتَحِی فانَّ مَعِی شَیئًا لِلصِّبیانِ!“
فَقالَت: ”رَضِیَ اللهُ عَنکَ، و حَکَمَ بَینِی و بَینَ عَلِیِّ بنِ أبِیطالِبٍ!“
فَدَخَلَ و قالَ: ”إنِّی أحبَبتُ اکتِسابَ الثَّوابِ؛ فاختارِی بَینَ أن تَعجَنِینَ و تَخبِزِینَ، و بَینَ أن تُعَلِّلِینَ الصِّبیانَ لِأخبِزَ أنا!“
فَقالَت: ”أنا بِالخُبزِ أبصَرُ و عَلَیهِ أقدَرُ، و لَکِن شأنَکَ و الصِّبیانَ، فَعَلِّلهُم حَتَّی أفرُغَ مِنَ الخَبزِ!“
فَعَمَدَت إلَی الدَّقِیقِ فَعَجَنَتهُ، و عَمَدَ عَلِیٌّ علیهالسّلام إلَی اللَّحمِ فَطَبَخَهُ و جَعَلَ یُلقِمُ الصِّبیانَ مِن اللَّحمِ و التَّمرِ و غَیرِهِ. فَکُلَّما ناوَلَ الصِّبیانَ مِن ذَلِکَ شَیئًا قالَ لَهُ: ”یا بُنَیَّ، اجعَل عَلِیَّ بنَ أبِیطالِبٍ فِی حِلٍّ مِمّا مَرَّ فِی أمرِکَ!“
فَلَمّا اختَمَرَ العَجِینُ قالَت: ”یا عَبدَ اللهِ، سُجِرَ التَّنُّورُ!“ فَبادَرَ لِسَجرِهِ فَلَمّا أشعَلَهُ و لَفَحَ فِی وَجهِهِ جَعَلَ یَقولُ: ”ذُق یا عَلِیُّ! هَذا جَزاءُ مَن ضَیَّعَ الأرامِلَ و الیَتامَی!“
فَرَأتهُ امراةٌ تَعرِفُهُ فَقالَت: ”وَیحَکِ! هَذا أمِیرُالمُؤمِنِینَ!“
قالَ: فَبادَرَتِ المَرأةُ و هِیَ تَقُولُ: ”وا حَیایَ مِنکَ یا أمِیرَالمُؤمِنِینَ!“ فَقالَ: ”بَل وا حَیایَ مِنکِ یا أمَةَ اللهِ فِیما قَصَّرتُ فِی أمرِک!“»
ترجمه: «امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام زنی را دید که مشکی آب بر دوش خود میکشید. مشک را از آن زن گرفت و تا جایی که او میخواست برد و (در مسیر) از حال و وضعش سؤال فرمود. او گفت: ”علی بن أبیطالب همسرم را به یکی از مرزها فرستاد و او کشته شد، و علی برای من چند طفل یتیم بجا گذاشت، و من برای ادارۀ امور آنان چیزی ندارم؛ فلذا ضرورت و احتیاج مرا به انجام کار برای مردم ناچار ساخته است.“
امیرالمؤمنین علیهالسّلام بازگشت و تمام شب خود را با اضطراب و دغدغۀ خاطر نسبت به این مسئله گذراند؛ پس صبح که شد، با خود زنبیلی از طعام برداشت (تا برای آنها ببرد.) در راه بعضی از اصحاب از حضرت خواستند که بردن زنبیل را بر عهدۀ آنها گذارد که در جواب فرمود: ”در روز قیامت چه کسی میخواهد بار سنگین مرا حمل کند؟!“
در این هنگام بهسوی خانۀ آن زن رفت و در زد. *