مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢١٥ - حکایت حاج ملاّ مهدی نراقی و دفن کردن جناز١٧٢٨ عرب در وادیالسّلام نجف
[١]
[١]* قدری که گذشت ناگهان دیدم که ماری از در وارد شد و یکسره به سمت آن مرد رفت و نیشی زد و برگشت و از اطاق خارج شد. آن مرد از درد نیش مار، صورتش متغیّر شد و قدری بههم برآمد، و کمکم حالش عادی و بهصورت اوّلیه برگشت. سپس باز شروع کردند با یکدیگر سخن گفتن و احوالپرسی نمودن و از گزارشات دنیا از آن مرد پرسیدن.
ساعتی گذشت، دیدم برای مرتبۀ دیگر آن مار از در وارد شد و به همان منوال پیشین او را نیش زد و برگشت. آن مرد حالش مضطرب و رنگ چهرهاش دگرگون شد و سپس به حالت عادی برگشت.
من در این حال سؤال کردم: ”آقا شما کیستید؟! اینجا کجاست؟! این قصر متعلّق به کیست؟! این مار چیست؟! چرا شما را نیش میزند؟!“
گفت: ”من همین مردهای هستم که هماکنون شما در قبر گذاردهاید، و این باغ بهشت برزخی من است که خداوند به من عنایت نموده است، که از دریچهای که از قبر من به عالم برزخ باز شده است پدید آمده است. این قصر مال من است؛ این درختان باشکوه و این جواهرات و این مکان که مشاهده میکنید، بهشت برزخی من است؛ من آمدهام اینجا. این افرادی که در اطاق گرد آمدهاند ارحام من هستند که قبل از من بدرود حیات گفته و اینک برای دیدن من آمدهاند و از بازماندگان و ارحام و اقربای خود در دنیا احوالپرسی نموده و جویا میشوند، و من حالات آنان را برای اینان بازگو میکنم.“
گفتم: ”این مار چرا تو را میزند؟!“
گفت: ”قضیّه از این قرار است که من مردی هستم مؤمن، اهل نماز و روزه و خمس و زکات؛ و هرچه فکر میکنم از من کار خلافی که مستحقّ چنین عقوبتی باشم سر نزده است ـو این باغ با این خصوصیّات نتیجۀ برزخی همان اعمال صالحه من استـ مگر آنکه یکروز در هوای گرم تابستان که در میان کوچه حرکت میکردم، دیدم صاحب دکانی با یک مشتری خود گفتگو و منازعه دارند. من رفتم نزدیک برای اصلاح امور آنها، دیدم صاحب دکان میگفت: سیصد دینار (شش شاهی) از تو طلب دارم، و مشتری میگفت: من پنج شاهی بدهکارم. من به صاحب دکّان گفتم: تو از نیم شاهی بگذر، و به مشتری گفتم: تو هم از نیم شاهی رفعِ ید کن و به مقدار پنج شاهی و نیم به صاحب دکّان بده. صاحب دکان ساکت شد و چیزی نگفت؛ ولی چون حق با صاحب دکّان بوده و من به قدر نیم شاهی به قضاوت خود ـکه صاحب دکّان راضی بر آن نبودـ حقّ او را ضایع نمودم، به کیفر این عمل خداوند عزّوجلّ این مار را معیّن نموده که هریک ساعت مرا بدین منوال نیش زند، تا در نفخ صور دمیده و خلائق برای حساب در محشر حاضر *