مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٥١ - حکایت سیّد جواد کربلایی و ملاقات او با شیخ عرب سنّی مذهب
داستان سیّد جواد کربلایی و ملاقات او با شیخ عرب سنّی مذهب.[١]
[١]* ولایت، و مرضیّ هستی به درجات و پاداشها؛ پس داخل شو در زمرۀ بندگان من یعنی محمّد و اهل بیت او، و داخل شو در بهشت من. و در آن حال هیچ چیز برای او محبوبتر از آن نیست که روحش آزاد شود و از بدن خارج گردیده و به آن ندا کننده بپیوندد.“»
[٢٩١]. معاد شناسی، ج ٣، ص ١٠٨:
«داستانی را حضرت سیدنا الاعظم و استادنا الاکرم علاّمه طباطبایی نقل میفرمودند که بسیار شایان توجه است. فرمودند:
”در کربلا واعظی بود به نام سیّد جواد از اهل کربلا و لذا او را سیّد جواد کربلایی میگفتند. او ساکن کربلا بود، ولی در ایّام محرّم و عزا میرفت در اطراف، در نواحی و قصبات دوردست تبلیغ میکرد: نماز جماعت میخواند، روضه میخواند و مسئله میگفت، و سپس به کربلا مراجعت مینمود.
یک مرتبه گذرش افتاد به قصبهای که همۀ آنها سنّی مذهب بودند، و در آنجا برخورد کرد با پیرمردی محاسن سفید و نورانی؛ و چون دید سنّی است، از در صحبت و مذاکره وارد شد. دید الآن نمیتواند تشیّع را به او بفهماند؛ چون این مرد سادهلوح و پاکدل چنان قلبش از محبّت افرادی که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگی ندارد، و شاید ارائۀ مطلب نتیجه معکوس داشته باشد.
تا در یک روز که با آن پیرمرد تکلّم مینمود از او پرسید: ”شیخ شما کیست؟“ شیخ در نزد مردم عادی عرب، بزرگ و رئیس قبیله را گویند؛ و سیّد جواد میخواست با این سؤال کمکم راه مذاکره را با او باز کند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید.
پیرمرد در پاسخ گفت: ”شیخ ما یک مرد قدرتمندی است که چندین خوان ضیافت دارد؛ چقدر گوسفند دارد؛ چقدر شتر دارد؛ چهار هزار نفر تیرانداز دارد؛ چقدر عشیره و قبیله دارد.“
سیّد جواد گفت: ”بهبه از شیخ شما! چقدر مرد متمکّن و قدرتمندی است!“
بعد از این مذاکرات پیرمرد رو کرد به سیّد جواد و گفت: ”شیخ شما کیست؟“
گفت: ”شیخ ما یک آقایی است که هر کس هر حاجتی داشته باشد برآورده میکند؛ اگر در مشرق عالم باشی و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشی و او در مشرق عالم، اگر گرفتاری و پریشانی برای تو پیش آید، اسم او را ببری و او را صدا کنی، فوراً به سراغ تو میآید و رفع مشکل از تو میکند.“
پیرمرد گفت: ”بهبه، عجب شیخی است! شیخ خوب است اینطور باشد! اسمش چیست؟“ سیّد جواد گفت: ”شیخ علی.“
دیگر در اینباره سخنی به میان نرفت. مجلس متفرّق شد و از هم جدا شدند و سیّد جواد *