مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٦٣ - حکایت آتش نمودن تنور بیوهزن، به دست مبارک امیرالمؤمنین علیه السّلام
حکایت آتش نمودن تنور بیوهزن، به دست مبارک امیرالمؤمنین علیه السّلام
حکایت آتش نمودن تنور بیوه زن.[١]
[١]* واللهِ لقد رَأیتُ عَقِیلًا و قَد أملَقَ حَتَّی اسْتَماحَنی مِن بُرِّکُم صاعًا و رَأیتُ صِبیانَهُ شُعثَ الشُّعُورِ غُبرَ الألوانِ مِن فَقرِهِم کَأنَّما سُوِّدَتْ وُجُوهُهُم بِالعِظلِم!
”قسم به خدا! عقیل برادر خودم را دیدم که فقر و پریشانی او را از پا درآورده بود، و بچههای او را دیدم که از شدت فقر موهایشان ژولیده و گرد و غبار بر صورت آنها نشسته و رنگ آنها تاریک شده، کأنّه صورت آنها را با نیل رنگ کردهاند؛ آمد پیش من و از گندم شما یک من میخواست.“
و عاوَدَنی مُؤَکِّدًا و کَرَّرَ علَیَّ القَولَ مُرَدِّدًا، فَأصغَیتُ إلیه سَمعی فظَنَّ أنِّی أبیعُه دینی و أتَّبِعُ قیادَهُ مُفارِقًا طَریقتی.
”نه یک مرتبه آمد، چندین مرتبه آمد و گفتار سابق خود را تکرار کرد و تأکید کرد. من هم گوش میدادم؛ استماع میکردم. از این استماع و گوش دادن من چنین پنداشت که من هم راضی هستم از این گندم مسلمانها یک مَن به او بدهم، و من از طریقه و روش خودم دست بردارم و دنبال خواست و گفت او بروم.“
فأحمَیتُ لَهُ حَدیدَة ثمَّ أدنَیتُها مِن جِسمِه لِیَعتَبِرَ بِها؛ فَضَجَّ ضَجیجَ ذی دَنَفٍ مِن ألَمِها و کادَ أنْ یَحتَرِقَ مِن مِیسَمِها. فَقُلتُ لَهُ: ثَکِلَتکَ الثَّواکِلُ یا عَقیلُ! أ تَئِنُّ مِن حَدیدَة أحماها إنسانُهَا لِلَعِبِه، و تَجُرُّنی إلی نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِه؟! أ تَئِنُّ مِن الأذَی و لا أئِنُّ مِن لَظَی؟!
”من رفتم یک قطعه آهنی داغ کردم، آوردم به پوست بدن عقیل برادرم چسباندم؛ یکمرتبه صدای نالهاش بلند شد و نزدیک بود بدنش محترق شود و بسوزد. گفتم: ای مادر بر تو بگرید! چرا فریاد میکنی؟! چرا داد و بیداد میکنی؟! فریاد میکنی از آتشی که یک انسانی مانند من برای بازی، آهنی را گرم کرده و روی پوست بدن تو گذاشته؟! آنوقت مرا دعوت میکنی به آن آتش قیامت که جبّارش از روی غضب برای مخالفین و سرکشان تهیّه کرده؟! تو از این آهن داغ ناله میکنی و من از آن آتش غضب پروردگار در روز قیامت ناله نکنم؟!“»**
* سوره أعراف (٧) آیه ٨٥.
** نهج البلاغه، ج ٢، ص ٢١٦.
[٣٠٣]. المناقب، ج ٢، ص ١١٥. بحار الأنوار، ج ٤١، ص ٥٢:
«نَظَرَ عَلِیٌّ إلَی امراةٍ عَلَی کَتِفِها قِربَةُ ماءٍ، فأخَذَ مِنها القِربَةَ فَحَمَلَها إلَی مَوضِعِها و سألَها عَن حالِها. فَقالَت: ”بَعَثَ عَلِیُّ بنُ أبِیطالِبٍ صاحِبِی إلَی بَعضِ الثُّغورِ فَقُتِلَ، و تَرَکَ عَلیٌّ صِبیانًا یَتامَی، و لَیسَ عِندِی شَیءٌ؛ فَقَد ألجأتنِی الضَّرُورَةُ إلَی خِدمَةِ النّاسِ.“ *