مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٦ - اشعار مولانا دربار١٧٢٨ اشخاصی که در راه خدا برای خود وجودی قائل نیستند
دیگر راه پیدا میکند و دنیا را بیارزش میداند. حیات خود را به حیات خدا و بقای خود را به بقای او میداند. در واقع به مرحلۀ انسان کامل میرسد.
اشعار مولانا دربارۀ اشخاصی که در راه خدا برای خود وجودی قائل نیستند
|
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
|
||||||
|
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
|
||||||
|
اگر به آب ریاضت برآوری غسلی |
||||||
|
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
|
||||||
|
ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی
|
||||||
|
نزول در حرم کبریا توانی کرد
|
||||||
|
درون بحر معانی لا، نِه آن گهری
|
||||||
|
که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد
|
||||||
|
به همت ار نشوی در مقام خاک مقیم
|
||||||
|
مقام خویش در اوج عُلا توانی کرد
|
||||||
|
اگر به جَیب تفکّر فروبری سر خویش
|
||||||
|
گذشتههای قضا را ادا توانی کرد
|
||||||
|
و لیکن این عمل رهروان چالاک است
|
||||||
|
تو نازنینِ جهانی، کجا توانی کرد
|
||||||
|
نه دست و پای اَمل را فرو توانی بست
|
||||||
|
نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
|
||||||
|
چو بوعلی ببُر از خلق و گوشهای بنشین
|
||||||
|
مگر که خوی دل از خَلق وا توانی کرد
|
||||||
|
تو رستم دل و جانی و سرور مردان
|
||||||
|
اگر به نفسِ لئیمت غزا توانی کرد
|
||||||
|
مگر که درد غمِ عشق، سر زند در تو
|
||||||
|
به درد او، غم دل را دوا توانی کرد
|
||||||