مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٥ - اشعار نیّر تبریزی در عزای حضرت أباعبدالله علیه السّلام
[١]
اشعار نیّر تبریزی در عزای حضرت أباعبدالله علیه السّلام
|
شهید عشق که تنگ است پوست بر بدنش |
||||
|
تو خصم بین، که به یغما زره بَرد زتنش |
||||
[١]* ”به نام خدا، و به خود خدا، و بر ملّت و آئین رسول خدا (این شهادت روزی من میگردد).“ و سرش را به طرف آسمان بلند نموده و گفت: ”خدای من! تو میدانی که این قوم میکشند مردی را که در روی زمین پسر پیغمبری جز او نیست!“
دست برد و تیر را از پشت خود خارج کرد، و خون مانند ناودان فوَران میکرد. حضرت دست خود را زیر آن خون گرفت، و چون پر شد به آسمان پاشید و گفت: ”این حادثه که بر من نازل شده است چون در مقابل دیدگان خداست، بسیار سهل و ناچیز است.“ و یک قطره از آن خون بر زمین نریخت.
و برای بار دوّم دست خود را زیر خون گرفت و چون پر شد، با آن سر و صورت و محاسن شریف را متلطّخ و خونآلوده نموده و گفت: ”با همین حال باقی خواهم بود تا خدا و جدّم رسول خدا را دیدار کنم.“
و آنقدر خون از بدن مبارکش رفته بود که قدرت و رمقی در تن نمانده بود. نشست بر روی زمین و با مشقّت سر خود را بلند نگاه میداشت، که در این حال مالک بن بُسر آمده و او را دشنام داد و با شمشیر بر سر آن حضرت زد و بُرنُس (یعنی کلاه بلندی که بر سر آن حضرت بود) پر از خون شد.
حضرت برنس را انداخت و روی قَلَنسُوَه که کلاه عادی بود عِمامه بست ـ و بعضی گفتهاند: دستمالی بست ـ که زُرعة بن شَریک بر کتف چپ آن حضرت ضربتی وارد ساخت، و حصین بر حلقوم آن حضرت تیری زد، و دیگری بر گردن مبارک ضربهای وارد ساخت، و سِنان بن أنَس با نیزه در تَرقُوهاش زد و پس از آن بر سینۀ آن حضرت زد و سپس در گلوی آن حضرت تیری فرو برد، و صالح بن وَهب در پهلویش تیری وارد کرد.
هِلال بن نافع میگوید: من در نزدیکی حسین ایستاده بودم که او جان میداد؛ سوگند به خدا که من در تمام مدّت عمرم، هیچ کشتهای ندیدم که تمام پیکرش به خون خود آلوده باشد و چون حسین صورتش نیکو و چهرهاش نورانی باشد! به خدا سوگند لمعات نور چهرۀ او مرا از تفکّر در کشتن او باز میداشت!
و در آن حالتهای سخت و شدّت، چشمان خود را به آسمان بلند نموده و در دعا به درگاه حضرت ربّ ذوالجلال عرض میکرد:
صَبرًا عَلَی قَضائِک یا رَبِّ! لا إلَهَ سِواک، یا غِیاثَ المُستَغیثینَ!
”شکیبا هستم بر تقدیرت و بر فرمان جاری تو ای پروردگار من! معبودی جز تو نیست، ای پناهِ پناهآورندگان!“»