مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٥٢ - حکایت سیّد جواد کربلایی و ملاقات او با شیخ عرب سنّی مذهب
[١]
[١]* هم به کربلا آمد؛ امّا آن پیرمرد از شیخ علی خیلی خوشش آمده بود و بسیار در اندیشۀ او بود. تا پس از مدّت زمانی که سیّد جواد به آن قریه آمد، با عشق و علاقۀ فراوانی که مذاکره را به پایان برساند و شیخ را شیعه کند، و با خود میگفت: ما در آن روز سنگِ زیربنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام میکنیم؛ ما در آن روز نامی از شیخ علی بردیم و امروز شیخ علی را معرّفی میکنیم و پیرمرد روشندل را به مقام مقدّس ولایت امیرالمؤمنین علیهالسّلام رهبری مینماییم.
چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش کرد، گفتند: از دار دنیا رفته است. خیلی متأثّر شد؛ با خود گفت: عجب پیرمردی! ما در او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم. حیف، از دنیا رفت بدون ولایت! ما میخواستیم کاری انجام دهیم و پیرمرد را دستگیری کنیم؛ چون معلوم بود که اهل عناد و دشمنی نیست؛ إلقائات و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است.
بسیار فوت او در من اثر کرد و به شدت متأثّر شدم. به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبر او برید. فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدایا، ما در این پیرمرد امید داشتیم! چرا او را از دنیا بردی؟ خیلی به آستانۀ تشیّع نزدیک بود؛ افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت! از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم.
من شب را در همانجا استراحت کردم. چون خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم دری است. وارد شدم، دیدم دالان طویلی است و در یک طرف این دالان نیمکتی است بلند، و در روی آن دو نفر نشستهاند و آن پیرمرد سنّی نیز در مقابل آنهاست. پس از ورود، سلام کردم و احوالپرسی کردم، دیدم در انتهای دالان دری است شیشهای و از پشت آن باغی بزرگ دیده میشد. من از پیرمرد پرسیدم: ”اینجا کجاست؟“
گفت: ”اینجا عالم قبر من است، عالم برزخ من است؛ و این باغی که در انتهای دالان است متعلّق به من و قیامت من است.“
گفتم: ”چرا در آن باغ نرفتی؟“
گفت: ”هنوز موقعش نرسیده است؛ اوّل باید این دالان طی شود و سپس در آن باغ رفت.“
گفتم: ”چرا طی نمیکنی و نمیروی؟“
گفت: ”این دو نفر معلّم من هستند. این دو، دو فرشتۀ آسمانیاند؛ آمدهاند مرا تعلیم ولایت کنند، وقتی ولایتم کامل شد میروم. آقا سیّد جواد! گفتی و نگفتی (یعنی گفتی که شیخ ما که اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا زنند، جواب میدهد و به فریاد میرسد، اسمش شیخ علی است؛ امّا نگفتی این شیخ علی، علی بن أبیطالب است.) به خدا قسم همینکه صدا زدم: شیخ علی به فریادم رس، همینجا حاضر شد.“
گفتم: ”داستان چیست؟“ *