ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ١٣٧
مسائل از آنها كسب تكليف مىشود، و أمر و نهى از آنان صادر مىشود كه: چنين كنيد، و چنان نكنيد! اينان، خود را در افق ديگرى مىبينند، و اصولًا نفس خود را در يك بزرگ منشى و خود مِحورى ملاحظه مىكنند كه لازمه آن، أمر و نهى نمودن بر أساس يك ولايتِ تَصنُّعيّه و پندارى است؛ و با خود مىگويند: اين تصرّفات، از باب ولايت بر ما جائز است. و اين خيلى مسأله مهمّى است.
گردنبند زن عثمان (نائله دختر فَرافصه) به اندازه ثلث خراج آفريقا قيمت داشت؛ اين عثمان، همان عثمان أوّل نبود، و مسلّم تغيير كرده و اينطور شده بود. بله، درست است كه از أوّل هم زاهد و عابد نبود، وليكن به اين درجه از خباثت هم نبود. ما نبايد گمان كنيم كه اين أشقياء در ذات خود، أفراد شقىِّ مُهر خورده بدون اختيار و مجبور به گناه هستند. نه، بلكه اينها به اختيار خود آمدند و راه شقاوت را طىّ كردند. اينان در يك محيط، أفرادى هستند مقدّس، مؤمن، متديّن؛ أمّا هنگاميكه محيط عوض مىشود بدنبال آن، اينها نيز عوض مىشوند[١]
[١] - مرحوم آية الله، حاج ميرزا محمّد حسين نائينى قدّس الله سرّه در كتاب« تنبيه الامّه و تنزيه الملّة» از طبع سنگى طهران سنه ١٣٢٨ هجرى قمرى؛ ص ٨٣ تا ٩٤ را در إشاره إجماليّه به علاج قواى ملعونه استبداد قرار دادهاند، و مفصّلًا پيرامون آن شرح مبسوطى بيان نمودهاند؛ و ما اينك رووس مطالب و إجمال و اختصار آنرا در اينجا ميآوريم. ميفرمايد: مقصد دوّم در إشاره إجماليّه به علاج قواى ملعونه است: أوّل و أهمّ همه، علاج جهالت و نادانى طبقات ملّت است( در اينجا پس از شرح مُشبعى ميفرمايد:) دوّم كه أصعب و أشكل همه و در حدود امتناع است، علاج شعبه استبداد دينى است؛ چه، بالضّروره رادع و مانع از استبدادات و إظهار مُرادات شهوانيّه به عنوان ديانت بهمان ملكه تقوى و عدالت منحصر است؛ و جز اجتماع أوصافى كه در روايت« احتجاج» تعداد نموده و:«
\iُ صَآئِنًا لِدِينِهِ، حَافِظًا لِنَفْسِهِ، مُطِيعًا لِامْرِ مَوْلَاهُ، مُخَالِفًا لِهوَاه\E
»* بودن را كه در مرجعيّت شرعيّه اعتبار فرمودهاند، عاصم ديگرى متصوّر نباشد با اتّصاف به أضداد مذكورات و اجتماع اوصافى كه در همان روايت شريفه« احتجاج» براى علماء سوء و راهزنان دين مبين و گمراه كنندگان ضعفا مسلمين تعداد، و در آخر همه:« أُولَئِكَ أَضَرُّ عَلَى ضُعَفَآء شِيعَتِنَا مِنْ جَيْشِ يَزِيدَ لَعَنَهُ اللَهُ عَلَى الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ» فرمودهاند؛ نه از إعمال استبداد و استعباد رقاب و إظهار تحكّمات خود سرانه به عنوان ديانت مانعى متصوّر است؛ و نه ضعفاء و عوام امّت بر تميز فيما بين أصناف و أوصاف متضادّه مذكوره در روايت شريفه، و تحذّر از وقوع در شبكه و دام صيّادانِ راهزن مقتدرند؛ و نه بعد از افتادن در اين دام از روى تقصير يا قصور، و لازمه ديانت پنداشتن اين پيروى و تمكين را از استحكام مبانى دين، و جهل مركّب و شرك به ذات أحديّت عزّ اسْمُه، مفرّى از آن دارند.( در اينجا نيز بعد از شرحى درباره اين موضوع ميفرمايد:)
سوّم: قلع شجره خبيثه شاهپرستى و ترويج علم و دانش و مرجعيّت امور نوعيّه را تابع لياقت و درايت قرار دادن، و ريشه چپاول و مملكت فروشى شاه پرستان را بر انداختن است. بالضّروره تا شجره ملعونه استبداد بر قرار و بنيان استعباد در مملكت استوار است، سلب اين قوّه و تبديلش به علم و دانش از محالات؛ و مادامى كه حقيقت سلطنت و ولايت بر حفظ و نظم، و به منزله شبانىِ گلّه بودن آن بواسطه شدّت انهماك در هواپرستى بر شخص سلطان مجهول، و سلطنتش را عبارت از مشاركت با ذات أحديّت عزّت كبريآوه در مالكيّت و قاهريّت و فاعليّت ما يشآء و عدم مسؤوليّت عمّا يفعل پندارد، و عدم تمكين امّت را از اين مقهوريّت و جدّ در تخليص رقابشان از اين عبوديّت را ياغى گرى، و مساعدت بر اين فرعونيّت را دولت خواهى شمارد، لا محاله بر استيصال دسته اولى كه بگمانش ياغى دولتند؛ و نفوذ دادن به فرقه ثانيه كه دولتخواهشان پنداشتند همّت گمارد و موجبات ترقّى و نفوذ و مرجعيّت نوعيّات مملكت فقط به إظهار شاهپرستى منحصر، و سلطان و رعيّت به واسطه إفساد و چپاول شاه پرستان از همديگر متوحّش و متنفّر و مُهره سلطنت بازيچه اين چپاولچيان غارتگر خواهد بود. شخص سلطان در زاويه اختفاء و خوف منزوى، و همّش به إعدام ملّت و تخريب مملكت مصروف، و از لذّت سلطنت و بسط عدل و آباد كردن مملكت و محبوبيّت در قلوب ملّت محروم، و از ذكر خير و همسرى با سلاطين جهان بى بهره، و آلت چپاول غارتگران، و بدنام عالميان است. بلكه به نصّ مجرّب:
\iُ الْمُلْكُ يَبْقَى مَعَ الْكُفْرِ وَ لَا يَبْقَى مَعَ الظُّلْمِ**، كه برهانش ظاهر و عياناً هم مشاهد و محسوس است ... أسباب زوال نعمت و انقراض سلطنتش را به اين ارتكابات ظالمانه، و مساعدت به أغراض وحشيانه شاه پرستان به دست خود فراهم، و جز چند صباحى با چنين حال پليد، أشدّ از شب أوّل قبر يزيد، تمتّعى نخواهد يافت. سُنَّت اللَهِ فِى الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَهِ تَبْدِيلًا.( در اينجا نيز پس از تفصيل بيشترى درباره اين مورد ميفرمايد:)\E
چهارم: علاج تفريق كلمه و ترتيب موجبات اتّحاد است.( آية الله نائينى( قدّه) در اينجا أيضاً بحث مفصّلى نموده، و پس از ذكر بعضى از جهات ديگر، كتاب را خاتمه ميدهد.)
مبارز فقيد سيّد محمود طالقانى رحمة الله عليه اين كتاب را به نام« تَنْبيهُ الامّه وَ تَنْزيهُ المِلَّة در أساس و اصول مشروطيّت، يا حكومت از نظر إسلام» با ضميمه مقدّمه و پاورقى و توضيحاتى از خود به طبع حروفى طبع نموده؛ و مطالب مقصد دوّم از كتاب در ص ١٢٠ تا ١٣٧ آن ميباشد. ايشان در تعليقه ص ١٤١ و ١٤٢ در شرح و تفسير و تبيين مطلب سوّم آية الله نائينى كه قطع شجره خبيثه شاهپرستى و ترويج علم و دانش ... بود، گويند:
چاره، كندن ريشه نا پاك شاهپرستى است. تا آنگاه كه اين ريشه در اجتماع باقى است، رشد علمى و أخلاقى ممكن نيست؛ زيرا پيشرفت و به دست آوردن مقام در چنين اجتماع شاخههاى اين ريشه ميباشد؛ استعداد و لياقت و درستى ارزشى ندارد. مردان صاحب نظر و بلند همّت و آزاده، ياغى و مخلّ نامبرده ميشوند؛ و مردم پست و متملّق، مصلح و خيرخواه خود را مىنمايند؛ و سراسر قواى كشور تابع إراده فرد، و گوى سلطنت بازيچه مشتى افسار گسيخته و شهوت ران قرار ميگيرد. پادشاه را مانند بتى در حجاب نگاه ميدارند و از لذّت عدالت و تفاهم با ملّت محرومش مىسازند؛ و كم كم به جنايت و كشتار، و از ميان برداشتن مردم بيگناه به نام شاهپرستى و سلطنت خواهى وادارش مىسازند. او از مردم متوحّش، و مردم از وى متنفّر مىشوند؛ تا كار شاه مستبدّ به آنجا ميرسد كه پيوسته در هراس و وحشت به سر مىبرد. بيچاره زندانى است كه با شكوه و جلال دروغين و وسائل شهوانى كه برايش فراهم ميسازند سرگرمش ميدارند. آلت بلا إراده ايست كه او را به مقام معبوديّت و خدائى بالا مىبرند، هراسناكى است كه از هر كه و هر چه پيوسته بخود مىلرزد. در ميان بوستان و گلستان و كاخهاى سر بر افراشته و بهشت طبيعت بسر مىبرد، ولى در جهنّم انديشهها و جنايات خود است. اين شاه پرستان شهوتپرست، قبر معبود خود را با چنگال جنايتكارشان حفر مىنمايند، و خاطر مباركش را آسوده ميدارند تا با عاقبت شوم و جنون خونخوارى و نفرين أبدى و تاريخ ننگين دفنش مينمايند؛ چنانكه تاريخ، اين عاقبت ننگين و چهره تاريك مستبدها را بخوبى نشان داده؛ سنّت خداست و تغييرپذير نيست.
چاره چيست؟ بسيارى از مردم در اين اشتباه بوده و هستند كه: مردان صالح اگر زمامدار شوند، محيط إصلاح ميشود؛ يا ميتوان با موعظه و پند، زمامداران را إصلاح نمود. اشتباه در همين است كه توجّه به نفسيّات إنسان ندارند كه تابع و متأثّر از محيط است. شخص زمامدار و پادشاه چه بسا داراى نيّت پاك و عواطف خوب است، ولى محيط عمومى و خصوصى او را به هر جنايت واميدارد، و در همان حال خود را عادل و خدمتگزار مىپندارد! در اين محيط كه از درد دل و بيچارگى مردم بى خبر است، هر ظلم و جنايتى را أطرافيان و حاشيه نشينان، عين عدل جلوه ميدهند. مردمان جيره خوار، هر بى دينىِ او را با دين منطبق ميسازند. پيمبران عظام كه كاخهاى استبداد را ويران كردند، و براى نمونه براى چندى عدالت اجتماعى پديد آوردند، تنها از طريق موعظه و نصيحت نبود. مردمى را تربيت كردند و قدرت به دستشان دادند تا با قدرت شمشير عدالت و خدا پرستى، قدرت استبداد و شاهپرستى را بر انداختند. آن مقاومت و انقلاب و خونريزى امروز به قانون و آراء عمومى تبديل شده؛ اين حقّى است كه ميتواند مستبدّين را محدود سازد؛ تا چشم باز كنند، و سود و زيان خود و ملّت را درك نمايند؛ امروز أوراق انتخاب بجاى شمشير و تير و كمان انقلاب ديروز است. اين يگانه چاره كندن ريشه شاهپرستى و خود پرستى، و از مصاديق بارز أمر به معروف و نهى از منكر مىباشد كه از ستونها و أركان إسلام است. انتهى.
آنچه در اينجا إفاده نموده است كه: رجوع به آراء عمومىّ و أكثريّت آراء، قانون حقّى است كه بجاى شمشير و پيكان ديروز است؛ گفتارى است ناصواب. رجوع به أفكار عمومى، رجوع به أكثريّت جاهلان و غير مطّلعان است. بايد رجوع به أهل خبره، و متضلّعان، و خبرگانى أهل يقين و درايت نمود. ما در جلد دوّم از« إمام شناسى» در درس نوزدهم، از دوره علوم و معارف إسلام، از صفحه ٨٥ تا ١١٦ در اين باره شرح و تفصيل لازم را دادهايم؛ و بحمد الله و المنَّه مطلب روشن و مبيّن گرديده است*
. در« احتجاج»
\iُ صَآئِنًا لِنَفْسِهِ، حَافِظًا لِدِينِهِ، مُخَالِفًا عَلَى هَوَاهُ، مُطِيعًا لِامْرِ مَوْلَاهُ\E
، آمده است.**
ما درباره اين حديث در تعليقه درس ٢٢ از همين كتاب در ص ٢١٠ به بعد بحث مفصّلى نمودهايم.