ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ١٢٨
كشت، و قول پيامبر هم صحيح است؛ حتّى اگر مرا هم بكشى، باز زنده مىشوم و بر طبق كلام پيغمبر سيصد و هشتاد و سه هزار نفر از بنى اميّه را خواهم كشت!
باز حجّاج به ديگرى دستور داد كه: گردن او را بزن! و او در اين هنگام خوابش برد و بر روى زمين افتاد و شمشير در شكمش فرو رفت و همانجا جان داد. مختار به او گفت: آيا نگفتم هر كس كه به من دست دراز كند، چنين و چنان مىشود؟! او را كَژدُم نيش زد، و اين هم بدست خود شكمش را پاره نمود. پس، از كشتن من دست بردار، زيرا من اين كار را خواهم كرد!
حجّاج دستور داد يك نفر ديگر بيايد او را بكشد. وقتى قصد كرد گردنش را بزند، مختار گفت: اين كار را نكن! و رو كرد به حجّاج و گفت: من دوست دارم تو خودت بيايى و گردن مرا بزنى! و اگر اين كار را انجام دهى، خداوند أفعى را بر تو مسلّط مىكند، همانطور كه بر شخص أوّل كژدم را مسلّط كرد.
حجّاج دستور إعدام او را صادر نمود كه ناگاه پيكى از ناحية عبد الملك، مبنى بر آزادى مختار رسيد و نامه را تسليم حجّاج نمود. حجّاج نامه را گشود و در آن چنين نوشته شده بود: اى حجّاج، نامه تو بوسيله كبوتر به ما رسيد؛ و در آن نوشته بودى كه: مختار را محبوس كردم و مىخواهم او را بكشم؛ به مجرّد اينكه نامه من به تو رسيد، دست از او بردار، و او را رها كن! زيرا كه عيال او دايه وليد پسر من است، و وليد از او در نزد من شفاعت كرده است.
حجّاج او را رها كرد و به وى نصيحت نمود كه: دست از اين كارها بردار! قصد سوء به بنى اميه نداشته باش! مختار گفت: من كار خود را انجام خواهم داد.
سپس مختار مشغول كار خود شد؛ و بار دوّم حجّاج او را گرفت و آورد و آماده كشتن بود كه باز پيكى از طرف عبد الملك رسيد و دستور آزادى او را داد و ... تا آخر روايت كه ذكر شده است.