ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ١١٦
مرحوم حاج ميرزا حسين نورى در ردّ سيّد معاصر[١] كه اين تفسير را ردّ كرده است گويد: وجود بعضى از أخبار غير واقعه، مثل قضيّة مختار و حجّاج در آن موجب سقوط آن از حجّيّت نمىشود، چون در اين تفسير آمده است كه: مختار را حجّاج بن يوسف ثَقَفىّ كشت با اينكه كتب سِيَر و تواريخ، إجماع دارند بر اينكه مختار را مُصْعَب بن زُبير كشت[٢]، و مصعب را عبد الملك بتوسّط حجّاج
[١] - مقصود از سيّد معاصر، سيّد محمّد هاشم خوانسارى( ره) در« رساله فى تحقيق حال الكتاب المعروف بفقه الرّضا» ص ٧ مىباشد.
[٢] - در اين تفسير در ذيل آيه:\i فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ\E*، محمّد بن قاسم جرجانىّ از يوسف بن زياد، و از علىّ بن محمّد سيّار، هر يك از آنها از پدرانشان، از حضرت إمام حسن عسكرىّ عليه السّلام، از قول حضرت إمام زين العابدين عليه السّلام، از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل ميكند كه: رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمودند: غلام ثقفىّ، يعنى مختار بن أبو عبيده ثقفى خروج ميكند و سيصد و هشتاد و سه هزار نفر از بنى اميّه را ميكشد. اين خبر بگوش حجّاج رسيد، گفت: اين سخن از رسول خدا بما نرسيده است؛ و ما در آنچه علىّ بن أبى طالب از پيغمبر روايت ميكند شكّ داريم. و أمّا علىّ ابن الحسين كودكى است مغرور، بيهوده بسيار ميگويد و پيروان خود را بدان فريب ميدهد. مختار را براى من بطلبيد. جستجو كرده و مختار را گرفتند و نزد او آوردند و بر نَطْع نشاندند. حجّاج گفت: گردنش را بزنيد! در اينجا داستان بسيار طولانى و سراپا دروغ و ساختگى كه آثار وضع و جعل در آن از جهات عديده مشهود است، و شبيه به قصّههاى رُمان سازان و داستان پردازان است، بيان ميكند. اين داستان تحقيقاً مجعول است زيرا إمارت حجّاج و سلطه عبد الملك بن مروان بر عراق، سالها پس از كشته شدن مختار است. آن زمان كه عبد الملك خليفه بود و حجّاج از جانب وى بر عراق أمير بود؛ سالها بود كه مختار كشته شده بود و استخوانهايش هم در شرف پوسيدن بود. مختار در سال ٦٥ خروج كرد و جمعى از هواداران بنى اميّه را كشت؛ پس از او مُصعب بن زبير بر عراق مسلّط شد و در سال ٦٧ مختار را كشت و سالها در عراق حكومت كرد تا عبد الملك بن مروان بر مصعب پيروز شد و او را بكشت و إمارت و حكومت عراق را در سال ٧٥ به حجّاج داد. پس ابتداى حكومت حجّاج پس از مرگ مختار به فاصله ١٠ سال بوده است.
قسمتى از آيه ٥٩، از سوره ٢: البقرة