روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٥٨
فرجى بدهد كه ما شرط كرديم،و خلاف نكو نباشد از ما.و پدر،او را دست گرفت و مىبرد و جفا مىكرد.عمر گفت:من برخاستم و بر پهلوى او مىرفتم و دستۀ شمشير به او نزديك كردم تا بگيرد و پدر را بكشد،نكرد.اصحاب پيغامبر برگشتند و ايشان شاك نبودند در آنكه در مكه خواهند رفتن از آن خواب كه رسول ديده بود.
عمر بن الخطاب گفت:مرا در اسلام هرگز شك نبود الا آن سال،بيامدم رسول را گفتم:يا رسولاللّٰه نه تو رسول خدايى؟گفت:بلى.گفتم:نه وعدۀ خداى حق است؟گفت:بلى.گفتم:نه آنچه گويى از خداى گويى؟گفت:بلى.گفتم:
چون است كه ما را گفتى شما در مكه شوى حلق كرده و تقصير كرده،و پس [١]نرفتيم؟گفت:من گفتم امسال؟گفت:نه.گفت:انديشه مدار كه ما در مكه شويم حلق كرده[٣٠٥-ر]و تقصير كرده.عمر گفت:من گفتم راست گفتى اى رسولاللّٰه،و از آن توبت كردم و بسيار كفارت كردم آن را.
آنگه صلحنامه تمام كردند و از هر دو جانب گواه برگرفتند و هدى براندند تا به وادى الثنية.گفت:مشركان از پيش برآمدند و رويش بازدند [٢].رسول گفت:هم اين جا [٣]بكشى و هم اين جا سر بتراشى.و اللّٰه كه كس برنخاست [٤]و شتر نكشت و سر نتراشيد.رسول-عليه السلام- ديگرباره بازگفت.كس برنخاست و شتر نكشت و سر نتراشيد.رسول-عليه السلام- ديگرباره بازگفت،كس برنخاست [٥].سيمبار بازگفت ،هم كس برنخاست [٦].رسول بخشم برخاست و در خيمۀ ام سلمه شد و گفت:
مىبينى كه از اينان كس فرمان نبرد!ام سلمه گفت:تو ايشان را رها كن،تو شتر [٧]خود بكش و حلاق [٨]را بخوان و سر بتراش.رسول-عليه السلام-از خيمه بيرون آمد و با كس سخن [٩]نگفت و شتر خود را بدست خود بكشت و حلاق را آواز داد-و حلاق او آن روز خراش بن امية الخزاعى بود-و سر بتراشيد.مردم چون چنان ديدند از دست در افتادند و شتران بكشتند و بعضى سر بعضى مىتراشيدند و نزديك آن بود كه خود
[١] .گا،آد:امسال.
[٢] .بازدند/باز زدند،آج،ما،گا،لا:باز زدند،آد:روى هدى باز زدند.
[٣] .گا،آد،افزوده:شتر.
[٤] .آج،ما،آد:برنخواست.
[٦] [٥] .آج،گا،آد:برنخواست.
[٧] .آج،ما:اشتر.
[٨] .ما:حالق.
[٩] .آد،افزوده:اصلا،گا:با كس اصلا سخن.