ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٦٣ - تفسير عمومى خطبهء صد و هفتاد و يكم
چون ، كه دستگاه بسيار با عظمت هستى را به وجود آورده و رو به سرنوشت نهايىاش به جريان انداخته اى ، قطعى است كه در اين كارگاه با عظمت ، هيچ حقيقتى به پاى جانها و ارواح آدميان نمى رسد . اينك ما در اين مرز زندگى و مرگ به جهت تقابل با اين جانها و ارواح در آزمايش سختى قرار داريم . پروردگارا اكنون ما در اين برهه از زمان در دو صف مقابل به عنوان نمايندهء حق و باطل ، شمشير به روى هم كشيدهايم . هم اكنون در اين پهنه از زمين [ كه مى تواند با روياندن گلها و رياحين و تهيهء مواد معيشت براى جانداران ، پديدهء زيباى حيات را شكوفا سازد ] هيچ كس نمى داند در كدامين ساعت و لحظه با شكستن قفس كالبدش با اسلحهء مرگبار ، آن را به خون خود رنگين خواهد ساخت .
٥ - اى خداى بزرگ ، اگر ما را بر دشمنانمان پيروز ساختى ما را از ستم بر آنان دور بفرما و پيروى از حق و حقيقت را نصيب ما فرما ، باشد كه دست ما آلودهء خون ناحق نشود و با تكيه به خودخواهى و خودنمايى و خود محورى ، انسانى را از لبهء شمشير نگذرانيم و اگر آنان را بر ما پيروز ساختى ، شهادت را روزى ما نموده و از فتنه انگيزى و آشوبگرى در روى زمين ، ما را محفوظ فرما .
يادت به خير اى مولوى ، او در داستان خدو انداختن خصم بر روى امير المؤمنين عليه السلام و شمشير انداختن آن حضرت از دست چنين مى گويد :
< شعر > گفت من تيغ از پى حق مى زنم بندهء حقم نه مأمور تنم شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا من چو تيغم وان زننده آفتاب ما رَمَيْتَ إذْ رَمَيْتَ در حراب رخت خود را من زره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم من چو تيغم پرگهرهاى وصال زنده گردانم نه كشته در قتال سايهام من كه خدايم آفتاب حاجبم من نيستم او را حجاب < / شعر >