ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٧ - اين دنيا مقصد نهايى نابينايان است و گذرگاهى براى بينايان
خود را با آن همه استعدادها و امكانات بدون بهره بردارى از آنها به عالم طبيعت كه از آن گرفته بود ، بخود همين عالم تحويل بدهد و برود . با اين تفاوت كه موقع سر برآوردن از عالم طبيعت ، بوسيلهء فعاليتهاى مثبت و شكوفائى قوانين هستى وارد عرصهء زندگى مى شود ، و موقع رفتن همهء اجزاء موجوديت خود را بدون اختيار و دو دستى تقديم مار و مور و ساير حشرات زمينى مى نمايد و در بعضى از جوامع هم ، آن اجزاء را طعمهء آتش مى نمايند كه به خطاى وجود خود پىببرد بعد از اين هرگز به فكر شكوفائى وجودى نيفتد نه هرگز ، حقيقت چنين نيست كه كامل به حركت بيفتد و در پايان كار در بدترين سراشيب پستىها سقوط كند < شعر > هيچ آيينه دگر آهن نشد هيچ نانى گندم خرمن نشد هيچ انگورى ديگر غوره نشد هيچ ميوهء پخته با كوره نشد خويشتن را نشناخت مسكين آدمى از فزونى آمد و شد در كمى خويشتن را آدمى ارزان فروخت بود اطلس خويش را بر دلق دوخت صد هزاران ماه و كه حيران اوست او چرا حيران شده است و مار دوست < / شعر > براى تكميل اين مسئله ، بايد در نظر بياوريم كه انسان وقتى كه وارد عرصهء زندگى مى شود ، با انبوهى از استعدادها و عظمتها و امكانات تكاملى ، قدم باين دنيا مى گذارد . دليل اين مدّعا وجود نوابغ و انسانهاى بسيار پيشرفته از نظر مغز و قلب و تكاپوهاى بسيار والاى انسانى است كه اگر چه بالنسبه به مردم معمولى در اقليت هستند ، ولى استثنائى نمى باشد .
وجود چنين كاروان بزرگ و با ارزش با كمال روشنى اثبات مى كند كه انسان از كجا و با چه سرمايهء فوق العاده اى وارد اين دنيا مى گردد حال اگر چنين حكم كنيم كه بشر با چنين موجوديت با عظمت و با جريان در يك كارگاه پر معنى ، وارد اين دنيا مى شود و در اينجا