ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٠١ - آيا همهء موجودات عالم هستى از حيات برخوردارند
بايد هر دو را منظور داشت . حقيقت را واحد مى دانيم ، امّا كثرت را هم بايد توجيه كنيم [١] و آن باين وجه مى شود كه بگوييم : حقيقت واحد بصورت آنچه اجزاى بسيار در آمده است كه سراسر جهان از آن اجزاء ساخته شده است ، اما نه اجزائى مانند آنچه دموكريت و اپيكور تصور كرده بودند كه صاحب ابعاد باشند ، بلكه اجزائى كه ابعاد ندارند مانند نقطههاى هندسى موهوم ، جز اين كه نقطهء هندسى موهوم است و آن اجزاء معقولند و حقيقت دارند ، زيرا كه هر يك از آنها نيرويى است و منشأ آثار ميباشد ، جان دارد ، و مانند جسمى كه دكارت معتقد بود ، مرده و بيجان نيست و باين وجه دنياى ماشينى بيجان كه دكارت تصور كرده بود ، تكميل و تبديل مى شود به جهانى جاندار كه نيرومندى و قوهء فعلش از خودش است . اين اجزاء را لايبنيتس « جوهر » و « وجود بسيط » ميداند و آنها را موناد مى نامد ، لفظى است اصلا يونانى بمعنى واحد . . . فردها از جهت جوهر يعنى نيرو بودن و فعل و تأثير داشتن حقيقت واحدند ، و ليكن بنا بر اصلى كه پيش از اين گفتهايم كه ممكن است دو چيز يكسره مانند يكديگر باشند ، جوهرها با آنكه بىشمارند ، همه با هم تفاوت دارند جز اين كه بعضى تفاوتشان نامحسوس است و بعضى چنان متفاوتند كه بر حسب ظاهر هيچ مشابهتى ندارند و ميان اين دو نهايت ، درجات بسيار ، بلكه بىشمار است ، چنانكه رشتهء جوهرها را مى توان پيوسته دانست در تأييد آن اصل كه در طبيعت طفره جايز نيست . . . توضيح اين معنى چنين مى شود كه هر جوهر فردى براى خود جهانى است ، يعنى آنچه در همهء جوهرهاى جهان هست ، در هر جوهرى هست و هر يك از جوهرها آينهء تمام نماى كل جهان است ، مثل اين كه تمام جهان در او منعكس باشد ،
[١] مباحث مربوط به وحدت و كثرت را فيلسوفان اسلامى بسيار دقيق و مشروح مطرح و بررسى نمودهاند مانند ابن سينا در كتاب الشفاء و صدر المتألهين شيرازى در اسفار .