مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤٠٥
روزی به خدمت حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا علیهالسّلام رفتم، پیش از اینکه دیگری از شیعۀ او حاضر شوند. پس دیدم که آن حضرت متفکّروار سر مبارک را پیش انداخته، نکت أرض مینمود. چون آن حضرت مرا دیدند فرمودند: ”مرحبا ای ابن ذبیان! همین ساعت رسول من به طلب تو میآمد.“ من عرض کردم: چه خدمت بود یا بن رسول الله؟
فرمودند که: ”خوابی غریب دیدهام که مرا در اضطراب و سوز و گداز انداخته.“ آنگاه فرمودند که: ”دیدم که گویا نردبانی صدپایه از برای من در جایی نصب کردهاند، و من بالای آن رفته، از آنجا به گنبد سبزی درآمدم که از غایت لطافت بیرون او از اندرون ظاهر است. پس دیدم که حضرت پیغمبر (صلّی الله علیه و آله) نشسته، و از جانب راست او جوانی خوبروی بر سر زانوی مرد پیری نشسته، که از غایت پیری موی ابروی او حاجب باصرهاش شده بود، و اتّفاقاً او اسماعیل بن محمّد حمیری بود.
پس حضرت رسالت به من فرمودند: سلام کن بر پدر خود علیّ بن أبیطالب! سلام کردم. فرمودند که: سلام کن بر پدران خود حسن و حسین! سلام کردم. دیگر فرمودند که: سلام کن بر شاعر و صاحب و ندیم ما در دنیا و آخرت، اسماعیل بن محمّد حمیری! من سلام کردم.
آنگاه آن حضرت بر آن مرد پیر که اسماعیل بود متوجّه شده، فرمودند که: اعاده نما آنچه را که به آن مشغول بودیم! پس اسماعیل این قصیده را انشاد نمود: لأُمِّ عَمرٍو... الخ؛ و چون به این ابیات رسید که: قالوا له لو شئتَ... الخ، حضرت فرمود که: توقّف کن ای اسماعیل! آنگاه دست مبارک خود را به آسمان برداشته گفتند:
إلَهی و سَیّدی! إنّکَ شاهدٌ علیهم و علَیَّ أنّنی قد عَلِمتُهم أنّ الغایَةَ و المَفزَعَ إلیه. و قال: یا علیُّ! احْفَظْ هذه القَصیدَةَ، و مُرْ شیعَتَنا بحِفظِها! فمَن حَفِظَها ضَمِنتُ لَه علی اللَهِ الجَنّةَ.