مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤٠٠ - مطالب منقوله از آقازاده ایشان آقای حاج سیّد علی گلپایگانی
و در رواق مطهّر حضرت سیّدالشّهداء علیهالسّلام بود نتوانستند داخل شوند، و لذا به صحن مطهّر حضرت اباالفضل علیهالسّلام آمدند و چون در آنجا هم جمعیّت فوق العاده بود، در گوشۀ ایوان نشستند و نتوانستند داخل حرم شوند. در این حال مردی آمد و گفت: برخیز برویم زیارت کنیم! من برخاستم و او جلو میرفت و من به دنبال او، رفتیم و از رواق هم عبور کردیم تا رسیدیم به ضریح مطهّر و زیارت میکردیم، و آن مرد یک سکّه کف دست من گذارد و گفت: این هم عیدی شما! و رفت.
من ناگاه به خود آمدم دیدم عجیب است، حرم و رواق کما کان شلوغ و مملوّ از ازدحام جمعیّت است و این خلوت فقط در معیّت آن شخص بوده است! نگاه کردم به کف دست خود، دیدم سکّه موجود است و در روی آن نقش یا صاحب الزّمان است. آن سکّه را محترم میداشتم و پیوسته آن را در دستمالی میپیچیدم و فقط بعد از وضوهائی که میگرفتم آن را به چشمان خود میمالیدم و هر وقت کسی مریض میشد آن را در آب میزدم و آن آب را میدادم بخورد، فوراً خوب میشد، و یا آن سکّه را به چشم و یا به محلّ درد او میمالیدم فوراً خوب میشد.
در سفری که به کربلا میرفتم، در راه یکی از همراهان که شیخی بود مریض شد و به دل درد سختی مبتلا شد. من سکّه را از دستمال درآوردم و در نصف استکان آب زدم و به آن مرد دادم آشامید و فوراً افاقه پیدا کرد، و بعداً به من گفت: آن چه بود که این طور اثر فوری داشت؟! من از دادن سکّه و گفتن امتناع کردم، و او اصرار ورزید و من بر انکار افزودم، و او بالأخره گفت: نمیشود، باید من ببینم! من سکّه را به او نشان دادم. به دست گرفت و انداخت، و گفت: اینکه چیزی نیست!
من سکّه را برداشتم و در دستمال پیچیدم و چند گره معمولی بر آن زدم. گذشت، تا وقت دیگر چون گرهها را بازکردم که آن را بردارم، دیدم در دستمال چیزی نیست!