مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٦٠ - ای لعل لبت حاکی انفاس مسیحا
|
باری ز غم و حزن دگرگونه ز هر سو |
||||||||
|
تا پیکرم از ضعف و نحیفی شده چون مو |
||||||||
|
آگه نبود هیچکس از این غم و بلوا |
||||||||
|
آن موکب والای شهنشاهی دوران |
||||||||
|
باز آمده در بادیۀ مهر بجولان |
||||||||
|
بر عشق رخش هر که چه من ساخته بنیان |
||||||||
|
از سطوت سلطان جمالش شده ویران |
||||||||
|
وآن شاه ندارد ز کس اندیشه و پروا |
||||||||
|
با یاد یکی منظر زیباست دلم شاد |
||||||||
|
کز عاشق شیدای خودش او نکند یاد |
||||||||
|
ما بستۀ او، او ز غم ما بود آزاد |
||||||||
|
دل داده همه هستی خود یکسره بر باد |
||||||||
|
تا کرد در او صاحب دل، منزل و مأوی |
||||||||
|
حیف است جمالی چه دل آرای تو مستور |
||||||||
|
مشتاق چه من باشد از آن منظره مهجور |
||||||||
|
زین پرده چه باشد غرض یار و چه منظور |
||||||||
|
خوش آنکه شود سعی من شیفته مشکور |
||||||||
|
باز آید از این پرده برون آن رخ زیبا |
||||||||
|
آن کو چه من افتاد در این آتش سوزان |
||||||||
|
زین مهلکه بیرون بسلامت نبرد جان |
||||||||
|
جانی که گرفتار شد اندر غم جانان |
||||||||
|
جانبازی و آزادیِ آن جان بوَد آسان |
||||||||
|
اینست مراد دل مشتاق ز دنیا |
||||||||