مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٣٩ - تا که نهادم بسر هوای خوبان کنار
|
گر بگشاید نقاب، ز صورت نازنین |
تبارک الله فغان، بأحسن الخالقین |
|||
|
رسد بناسوتیان، ز چرخ نیلی حصار |
||||
|
چرا نسوزد جهان، ز آه جانسوز من ج |
نیست چرا آخری، بهر سیه روز من |
|||
|
مگر ندارد خبر، آن شه فیروز من |
که عاقبت ناله و آه دل افروز من |
|||
|
زند بجان و کند، بمقدم او نثار |
||||
|
جباز ز نو سر کنم، فغان و اندوه و آه ج |
که کرده بر تخت شاه، دیو دمان تکیهگاه |
|||
|
چگونه بینم که دیو، نشسته بر جای شاه |
خوشا سلیمان شود، بمسند عزّ و جاه |
|||
|
بچشم اعداء دین، سیه کند روزگار |
||||
|
چه مقصدی در دلم، نیست جز آن دلنواز |
در طلبش میروم، بهر نشیب و فراز |
|||
|
شاهد مقصود من، گر نکند چهره باز |
به درگه کبریا، روم به راز و نیاز
|
|||
|
شوم طلبکار او، گریه کنم زار زار |
||||
|
چرا شده در حجاب، جمال نیکوی او |
گشته خموش ازچه رو، لعل سخنگوی او |
|||
|
مگر گرفته غبار، خاطر دلجوی او |
صبا ز رحمت ببر، پیام من سوی او |
|||
|
بگو که پشتم شکست، بار غم انتظار |
||||
|
کنون که از هجر او، تنگ شده حوصله |
کنم براه طلب، بروز و شب هـروله |
|||
|
خار رهم گر کند، پای پر از آبله |
بجان جانان قسم، کز او ندارم گله |
|||
|
رضای من رای اوست، به هرچه گیرد قرار |
||||
|
گرفته طوفان غم، ملک دلم را فرا |
نوح چه شد تا برم، بکشتیش إلتجا |
|||
|
ز آتش نمرود جهل، گرفته دل شعلهها |
آه کز این شعله سوخت، جسم من بینوا |
|||
|
خوشا گلستان کند، خلیلم این طرفه نار |
||||
|
کیست پیامی برد از من دلسوخته ج |
بسوی آنکس که جان، ز فرقتش سوخته |
|||
|
بگوید اندر رهت، یکی نظر سوخته |
مگر کنی یک نظر، بر آن دل افروخته |
|||
|
که دارد از این نظر، تا بأبد افتخار ج |
||||
|
گرم شود یک دمک، بخت مساعد نکو |
نشسته در پیش دل، ببینمش روبرو |
|||