مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٤١٢ - مطالب منقوله از آقازاده ایشان آقای حاج سیّد علی گلپایگانی در مجلسی دیگر
بیشتر فاصله نبود، تمام فرزندان ایشان زیر یک لحاف از گونی میخوابیدند؛ و در وقت رحلت، ایشان یکهزار و پانصد دینار قرض داشتند که مرحوم آیة الله بروجردی حواله کردند که آقا شیخ نصرالله خلخالی بدهد.
٥ـ مرحوم گلپایگانی پیوسته شبها به مناجات و گریه مشغول بود و به همین جهت در اطاق بیرونی و تنها میخوابید، و عیالات را به وسیلۀ تحفه و یا هدیهای راضی نگاه میداشت. در یک شب که اهل منزل همه به عروسی یکی از ارحام رفته بودند و کسی غیر از مادرم در اندرون نبود، مادرم پیغام داد که من تنها میترسم و پدرم از بیرونی به اندرونی آمد.
یک شب من در بیرونی خوابیده بودم، ناگاه بیدار شدم و دیدم پدرم به شدّت گریه میکند و جملاتی را میگوید که فقط دو جمله از آن در نظرم باقی مانده است:
وَ لَیْتَک لَم تَخْلُقْنی و لَیتَنِی کُنتُ حَشِیشَ الأرْضِ فَأکَلَتنی الهوامّ!
اینها مطالبی بود که آقا سیّد علی گلپایگانی نقل کردند؛ ولی خود حقیر وقتی در نجف اشرف بودم از بعضی از دوستان شنیدم که میگفت:
روزی همین آقا شیخ ابوالفضل اصفهانی بعد از نماز جماعت مرحوم گلپایگانی مترصّد حال ایشان است که به وادیالسّلام میرفتند، ایشان نیز با فاصلهای به طوری که آقا سیّد جمال متوجّه نشوند به دنبال ایشان میرود؛ ایشان همینکه وارد وادیالسّلام میشوند بوی عطر عجیبی وادی را پر میکند! مرحوم آقا سیّد جمال قدری در میان قبرها حرکت کرده و فاتحه میخوانند و سپس برمیگردند؛ و در همۀ این احوال آن بوی عطر به مشام میرسید.
مرحوم آقا سیّد جمال از همان خیابان طوس برمیگردند و ایشان هم با فاصله، مترقّب حال بوده و برمیگردد؛ تا در وسط بازار مِشْراق که مرحوم سیّد جمال میرفته است، یکی از آقایان به ایشان رسیده و قدری صحبت میکند. در اثر صحبت آن بوی عطر دیگر به مشام نرسید، و چون آن آقا خداحافظی کرد و رفت و