مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٧٣ - دو مکاشفه از جناب کربلائی نور الله دباغ
نجاست بود، گفتم: عجب است که یک نفر نیست این جنازه را شست و شوئی نماید! دیدم به حرکت آمد، دانستم زنده است. در این بین شخصی یافت شد که قریب ده ذرع قامت داشت آمد او را مشاهده نمود، رو به آسمان عرض نمود: إلها! من چگونه او را قبض نمایم و حال آنکه بدین نحو آلودۀ نجاست است؟! وحی رسید او را واگذار به خود ما!
در این بین خطاب رسید: ای بنده! دیدم برخاست ایستاد. خطاب شد: خود را به آب رحمت شست و شو نما!
عرض نمود: پروردگارا! خجالت میکشم.
فرمود: چرا در وقت معصیت خجالت نمیکشیدی؟!
در این هنگام آب وافری از آسمان جاری شد و آن شخص مشغول شستن گردید تا تمام بدن را شسته، مانند نقره خام سرتاپا پاکیزه گردیده و افتاد.
آن شخص نزدیک آمد عرض نمود: پروردگارا! این شخص که قبض شده دیگر من چگونه او را قبض نمایم؟!
فرمود: خودم او را قبض نمودم.
عرض نمود: به چه جهت مستحقّ این کرامت شد با این همه کثافت و گناه؟!
فرمود: روزی در محضر حاکمی بود، شخص[ی] آمد شکایت از دیگری نمود در نزد آن حاکم [و او را] اغواء نمود تا حاکم امر به قتل آن شخص نمود. صاحب این جنازه برخاست نزد حاکم اظهار نمود: من این شخص را میشناسم اهل این عمل و تقصیر نیست؛ حاکم فکری نمود و گفت: تو را به او بخشیدم. صاحب این جنازه یک نفر از بندگان مرا از کشتن نجات داد، آیا من او را رحمت ننمایم؟![١]
[١]ـ جنگ ١٠، ص ١٠٩ الی ١١١.