مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٥٠ - ای دل به کوی دوست تو روی نیاز کن
|
مقصد این راه دور است و دراز |
از سعادت سخت گردد درب باز |
|
|
هم گلستان چون خلیلت نار شد |
گر سعادت یار تو ای یار شد |
|
|
شد رها از بند حزن و شاد گشت |
جانت از قید هوا آزاد گشت |
|
|
کورها کرده دل از قید جهان |
آفرین حق بر آن آزاده جان |
|
|
کاید اندر هر قدم او را نوید |
جان فدای آن سبکبار سعید |
|
|
که نیالود از غباری رویشان |
من فدای جان پاکان جهان |
|
|
سر نزد از دیدههاشان خائنه |
چهرهها گلگون و دل چون آینه |
|
|
بهر این سودا بدنیا قائمی |
چون بازرگان ملک دائمی |
|
|
چون زیان آنکه دردش بیدواست |
سود این سودا نفیس و پر بهاست |
|
|
نیکبختی را بدان با او قرین |
آنکه شد سوداگر خلد برین |
|
|
استخوانت را زیان خواهد شکست |
گر نیاری سود جنّت را بدست |
* * *
|
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن |
||||
|
مگر آنکه شمع رویت بِرَهَم چراغ دارد |
||||
* * *
|
تا بر نخیزی از سر دنیا و هرچه هست |
||||
|
با یار خویشتن نتوانی دمی نشست |
||||
[ای دل به کوی دوست تو روی نیاز کن]
|
با دست عجز و لابه در لطف باز کن |
ایدل بکوی دوست تو روی نیاز کن |
|
|
با دوست همنشین شو و آسوده راز کن |
ز اغیار خانه ساز مُخلَّی و آن زمان |
|
|
آن شب غنیمت است سخن را دراز کن |
دستت بتار گیسوی او گر شبی رسد |
|
|
زین پس بباده غسل کن آنگه نماز کن |
در عمر یک نماز تو مقبول حق نگشت |