مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٢٣ - داستان شگفتآوری دربار١٧٢٨ عدم اسلام کسی که حجّ واجب خود را عمداً انجام نداده است
گفتند: چون تو مرد مُتمکّنی بودی و استطاعت از حجّ را داشتهای و حجّ بجای نیاورده مردهای، بر دین اسلام نمردهای؛ إنْ شِئتَ یهودیّاً و إنْ شِئتَ نصرانیّاً.
او گفت: سوگند به خدا من مسلمانم و اعمالم چنین و چنان بوده است، نماز میخواندهام، وجوهات اموال خود را میدادهام، به فقرا و مستمندان مساعدت میکردهام و دربارۀ خلق خدا ترحّم مینمودهام.
گفتند: اینها به جای خود؛ ولی چون حجّ بجا نیاوردهای، خداوند متعال تو را از زمرۀ مسلمین به حساب نمیآورد؛ و هرکس مستطیع باشد و حجّ نکند، عاقبت أمر او همینطور خواهد بود.
آنها شروع کردند به عذاب نمودن که این بیچاره فریاد کشید: ای امام حسین! آخر این همه من مجالس روضهخوانی تشکیل میدادم و این همه در عزای شما شرکت میکردم، آیا سزاوار است که مرا در این موقع تنها و غریب بگذارید؟!
در این حال فوراً حضرت سیّدالشّهداء علیهالسّلام حاضر شدند و گفتند: درست است آنچه میگوئی؛ ولی چون عمداً حجّ واجب را به تأخیر انداختهای تا مرگ گریبانت را گرفته است، فلهذا در حکم خدا و سنّت الهیّه چنین جاری شده است که بر آئین اسلام نمیری! و من فقط برای تو یک کار میتوانم بکنم و آن این است که: شفاعت در نزد خدا کنم تا به تو عمر دهد و حجّ خودت را انجام دهی، آنوقت به دین اسلام خواهی مُرد. حضرت فرمودند: من اینک شفاعت کردم و خداوند سیسال به تو عمر داد؛ حجَّت را بجای بیاور!
آن مرد میگوید: من چشمان خود را باز کردم، دیدم در قبرستانِ تاریک تنها هستم و فقط یک قاری قرآن بر بالای سر نشسته و قرآن تلاوت میکند؛ او همینکه خواست وحشت کند گفتم: مترس، من زنده هستم! اقوام و ارحام و فرزندان آمدند، و حیات ما برای آنها آنقدر لذّت بخش بود که قابل توصیف نیست.
من آماده تهیّه مقدّمات حجّ بیت الله الحرام شدم، هنوز سر سال نرسیده بود