مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٢١ - حکایت جوان بسیار خوش صورت و متّقی و متهم نمودن زن زانیه او را به سرقت و زنا
[حکایت جوان بسیار خوش صورت و متّقی و متهم نمودن زن زانیه او را به سرقت و زنا]
جمعه / ١٥ شعبان / ١٣٧٨
دوم آنکه: جوانی بود در زمان عمر ـلعنة الله علیهـ بسیار خوش صورت و بسیار متّقی، شبها به عبادت مشغول بود و روزها روزهدار؛ این جوان نامش ثابت بود و بسیار از لحاظ حسن باطن و ظاهر مورد توجّه خاص و عام قرار گرفته بود. اتفاقاً عازم سفر حج شده از مدینه با قافله به مکه حرکت کرد، عمر از او مشایعت نمود؛ در بین راه زنی در خفا نزد او آمده او را به عمل منافی با عفت با خود تحریص کرد، جوان استیحاش نموده هرچه او اصرار کرد جوان بر انکار افزوده زن به غضب درآمده با خود گفت: در ازای مخالفت کردن این جوان من او را به بدترین عقوبتی مبتلا میکنم.
اولاً مقداری از مال خود را در اسبابهای جوان مخفی نموده صبح فریاد زد که دزد مقداری از مال مرا برده باید قافله را بگردیم و مال را پیدا کنیم؛ تمام قافله را گشتند تا نوبت به جوان رسید، مردم گفتند: اسبابهای این جوان محتاج به تفحّص نیست، زیرا دزدی از او غیر متصوّر است. زن گفت: کَلاّ، باید اسبابهای او هم مورد فحص آید؛ چون اثاثیه او را فحص کردند، مال زن را در آنها یافتند و جوان به دزدی متّهم شد!
اتّفاقاً زن با مردی زنا نموده و از او آبستن شد؛ بعداً فریاد برداشت که این جوان با من زنا هم کرده است. بالأخره تمام قافله جوان را سبّ و لعن نموده تا پس از اداء مراسم حجّ که به مدینه آمدند عمر به استقبال جوان شتافت؛ مردم گفتند: ای عمر! این جوان چنین و چنان کرده، دزدی نموده، زنا کرده؛ عمر متأثّر شد و فرمان داد که دست او را بریده و او را حد زنا زنند.
ناگاه أمیرالمؤمنین علیه الصّلوة و السّلام حاضر شده و فرمودند: زن را حاضر