مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣١٧ - درخواست حضرت عیسی از خداوند که یکی از بندگان مقرّب خود را به من نشان بده
گفت: بروید و این درویش را بیاورید تا با ما غذا بخورد!
درویش را آوردند. آن شخص رو به درویش نموده گفت: بسم الله، بفرمائید! درویش نگاهی به آن نانهای خشک خرد شده نموده گفت: غذای شما اینست؟! گفتند: بلی؛ گفت: من از اینها نمیخورم! گفتند: پس چه میخوری در این هوای سرد و راهِ بسته شده؟ گفت: من باید یک دوری پلو و یک مرغ بریان بخورم! آنها به آن درویش خندیدند و درویش بازگشته دوباره در زاویه کاروانسرا رو به دیوار نموده ایستاد.
ساعتی نگذشت که آن اعیان و همراهان خود، هنگامی که خود را با آن نانهای خشک سیر کردند ناگاه میزبان در کلات با خود گفته بود که علت دیر کردن مهمان شاید سرما و عدم وسیلۀ آمدن باشد، به نوکران خود دستور داد سینیهائی پر از پلو نموده با مرغهای بریان شده به صوب خارج شهر حرکت دادند، و پس از چند ساعت وارد کاروانسرا شدند؛ چون نگاه آن شخص و همراهان به آن غذاها افتاد تعجّب نموده گفتند: غذای درویش رسید!
درویش را صدا زده آمد، و یک دوری برنج با یک مرغ بریان خورده، سپس به او گفتند: ای دوریش! ما همگی سیر شدیم از نان خشک، و این غذا همه میماند، مقداری را برای خود بردار و ببر! درویش نگاه تندی نموده گفت: من حمّال نیستم.
[درخواست حضرت عیسی از خداوند که یکی از بندگان مقرّب خود را به من نشان بده]
شب دوشنبه / ١١ / ع ٢ / ١٣٧٨
حضرت آقا ـ روحی فداه ـ فرمودند:
حضرت عیسی به درگاه خدا مناجات نموده عرض کرد: خدایا یکی از