مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٠ - مکاشفاتی از مرحوم آقا محمّد حسن بیاتی
داده بودند. آنها هرچه حرکت میکردند در ظلمات بود؛ چنان تاریکی آنها را فراگرفته بود که هیچ چیز را نمیشناختند؛ بعضی چون میخواستند به جلو بیایند دورتر میشدند؛ برخی از آنها چنان در تعفّن غوطهور بودند که انسان قدرت تماشای آنها را نداشت. عجیب اینجاست که آنها هم همگی خواستار نور بودند و میخواستند خود را به محور برسانند!
و امّا نیمکرۀ شمالی که نورانی بود، در آنجا افراد متفاوت بودند: بعضی با سرعت رو به بالا و قطب میآمدند امّا در وسط راه توقّف میکردند، بعضی آرام و آهسته میآمدند، (روی این نیمکره أقلیّت روی زمین بودند که به صورت دستهها و گروهها، گروه گروه دور هم مجتمع بودند) بعضی مقداری راه آمده امّا پشیمان شده و متحیّر بودند، بعضی مانند اسب سوار و یا با سرعت بیشتر رو به بالا میرفتند.
خلاصۀ امر اینکه: تمام این افرادِ واقع در منطقۀ نور نیز هر کدام شکل و شاکلۀ خاصّی داشته بودند. هرچه به بالا میرفتیم افراد کمتر میشدند تا نزدیک قطب و محور چند نفری بیشتر به چشم نمیخوردند که میخواستند وارد ستون نور شوند؛ امّا من خودم نفهمیدم به چه وسیله این راه را طیّ کردم، گویا روی هوا با سرعتی همین طور چرخ میخوردم و بالا میرفتم تا رسیدم به کنار محور؛ دیدم در آنجا دو نفر ایستادهاند: یکی حضرت آیةالله انصاری و دیگری را در آن وقت نشناختم و سپس مشهود شد که حضرت آقای حدّاد است. من همین که بدان محلّ رسیدم فوراً آیةالله انصاری مرا گرفت و در داخل ستون نور پرتاب کرد.
عجیب عالمی بود از عظمت و اُبَّهَت و سکون و اطمینان و حیات و قدرت و إحاطه بر ماسوی! در آنجا ارواح چهارده معصوم بدون شکل و صورت و بدون تعیّن بودند! چنان مرا لذّت و بهجتی دست داد که تا حال که دهها سال از آن میگذرد مزۀ آن در زیر دندانهای من و در کام من باقی است! من در آنجا غرق در تحیّر و بُهت بودم و مستغرق در لذّت ولایت، که ناگهان مرحوم آقای انصاری (ره)