مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٢٥ - داستان مشّاط١٧٢٨ دختر فرعون
داستان مشّاطۀ دختر فرعون و گفتن بسم الله.[١]
[١]* مینویسد که اگر آن عمل را بجای آورده بود، آن اجر و پاداش را مینوشت. و خداوند واسع و کریم است.»
[٣٩٤]. النور المبین فی قصص الأنبیاء و المرسلین، ص ٢٦٠:
«و قال الثعلبی: ”قالتْ الرّواةُ: کان حِزقیلُ مِن أصحابِ فرعونَ نجّارًا، و هو الذی نَجَرَ التّابوتَ لأمّ موسی حین قَذَفَته فی البَحرِ.“ و قیل: ”إنّه کان خازِنًا لفرعونَ مائةَ سنةً، و کان مؤمنًا مُخلِصًا یَکْتُمُ إِیمانَهُ إلی أن ظَهَر موسی علی نبیّنا و آله و علیهالسّلام علی السَّحَرةِ؛ فأظهر حِزقیلُ یومئذٍ إیمانَه، فأُخِذَ و قُتِل مع السَّحَرةِ صَلْبًا.“ و أمّا امرأةُ حِزقیلَ فإنها کانَتْ ماشِطَةَ بَناتِ فرعونَ و کانت مؤمنةً.
و رُویَ عن ابنعبّاس أنّ رسولَالله صلّی الله علیه و آله و سلّم قال: لمّا أُسرِیَ بی مَرَّتْ بِی رائحةٌ طیبةٌ، فقلت لجبرئیلَ: ”ما هذه الرائحةُ؟“ فقال: هذه ماشِطةُ آلِ فرعونَ و أولادِها، کانت تَمْشُطُها فَوَقَعتْ المُشطَةُ من یدِها فقالت: ”بسم الله!“ فقالت بنتُ فرعونَ: ”أبی؟“ قالت: ”لا، بل ربّی و ربُّکِ و ربُّ أبیکِ!“ فأخبرتْ فرعونَ فدعا بها و بولدِها و قال: ”مَن ربُّکِ؟“ قالت: ”إنّ ربّی و ربَّک اللهُ! فأمر بتَنّورٍ من نُحاسٍ فأُحمِیَ فدعا بها و بولدِها فقالت: ”إنّ لی إلیکِ حاجةً و هی أن تجمعَ عِظامی و عِظامَ وُلدی فتُدفِنُها!“ فقال: ”ذلک لکِ لما لکِ مِن حقٍ.“ فأمر بأولادِها فألقوا واحدًا واحدًا بالتنّورِ حَتّی کان آخِرُ وُلدِها و کان صبیًّا مُرضِعًا فقال: ”اصبری یا أمّاه! إنّکِ علی الحقِّ!“ فأُلقِیَتْ فی التنّور مع وُلدِها.»
ترجمه: «ثعلبی میگوید: ”راویان اینطور گفتهاند که حزقیل از اصحاب فرعون، نجار بود؛ و او همان کسی است که تابوت و صندوقی را برای مادر موسی ساخت تا او را در آن قرار دهد و به دریا بیندازد.“ و گفتهاند: ”حزقیل مدّت صد سال خزانهدار فرعون بود، و او مرد مؤمن و مخلصی بود که ایمان خود را تا زمانی که حضرت موسی علی نبینا و آله و علیهالسّلام بر ساحران غالب گردید، مخفی میداشت؛ پس در آنوقت حزقیل ایمان خود را آشکار ساخت، و فرعون او را گرفت و همراه با ساحران به دار آویخت.“ و امّا زن حزقیل، آرایشگر دختران فرعون و زنی مؤمنه بود.
از ابنعبّاس روایت شده که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: چون مرا بهسوی آسمان سیر دادند، بویی بسیار خوش به مشامم رسید؛ پس به جبرئیل گفتم: ”این بو از چیست؟“
جبرئیل گفت: این بو از آرایشگر آل فرعون و اولاد اوست. روزی او مشغول آرایش دختر فرعون بود که شانه از دستش افتاد؛ بلافاصله گفت: ”بسم الله!“ دختر فرعون گفت: ”آیا منظور تو پدر من است؟“ او گفت: ”خیر، بلکه الله پروردگار من و تو و پدر تو است!“ دختر فرعون این خبر را به *