عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٩٩ - عبوديت نفس
خود رحم نكردى از خدمت آنها سرباز زدى، شيطان تو را گيج كرده[١].
ملاحظه مىشود كه اميرالمؤمنين ٧ تخلف عاصم را از دستورهاى خداوندى موجب دشمنى با خويشتن معرفى مىكند، بدين مضمون آيات و روايات فراوانى وجود دارد.
از همين اصل روشن مىشود كه مسئله توجه به خدا و عمل به اوامر او تنها و تنها به سود خود انسانهاست، چنان كه تخلف از اوامر او به ضرر خود انسان مىباشد.
اگر انسان به جهت مسامحه كارى يا به جهت اشباع هوا و هوس مخالف احكام عقلى و وجدانى خود عمل كند اين تخلف نه سودى به ديگران مىرساند و نه ضررى، بلكه ضرر آن به خود انسان متخلف از قانون برمىگردد.
فيض آن حكيم بزرگ در شكايت از هواى نفس مىگويد:
|
خويشتن را در هوا كرديم گم |
جاده در راه خدا كرديم گم |
|
|
از عدم ما تا به اقليم وجود |
آمديم و راه را كرديم گم |
|
|
منزل و مقصود و راه و راه رو |
جمله را در ابتدا كرديم گم |
|
|
سالك مسلوك و مسلوك اليه |
جمله ما بوديم و ما كرديم گم |
|
|
هر چه ما را بود زاجناس و نقود |
جمله را در راهها كرديم گم |
|
|
زابتدا كردم چون آهنگ راه |
گام اول خويشتن را كرديم گم |
|
|
بر در شه چون عطا جويان شديم |
شاه را اندر عطا كرديم گم |
|
|
يافتيم آخر درون خويشتن |
هر چه را در هر كجا كرديم گم |
|
عبوديت نفس
اگر حالت عالى تواضع در نفس ما تجلى كند، نفس بدون ترديد علاوه بر عشق به حق، باركش عبوديت تمام وجود ما مىگردد و بر اين باركشى افتخار كرده و رو به سوى رضايت دوست به حركت خواهد آمد تا جايى كه جز دوست را نشناسد و جز او را نبيند و غير او را نخواهد و فرمان غير او را نبرد.
ساختمان طبيعى ما به طورى است كه وسيله آشنايى ما با جهان طبيعى همين حواس ظاهرى است كه به اندازه محدودى به ما داده شده است.
باز براى همين وضع طبيعى است كه لذايذ ما منحصر به همان مقدار است كه غرايز محدود ما اجازه مىدهد.
پس نتيجه اين اصل بديهى اين است كه ما تابع و پيرو حواس خويشتن مىباشيم، يعنى هر چه كه آنها براى ما امكانپذير بسازند بهرهبردارى خواهيم كرد، ولى آن گاه كه شخصيت ما اعتلا پيدا مىكند و فعاليت روحى ما وسعت و عمق خود را در مىيابد حواس تابع مىشود.
حواس تابع ما مىشود يعنى چه؟
ممكن است براى اشخاص سطحى اين مطلب تا حدودى غير قابل قبول جلوه كند ولى ما مىتوانيم براى اثبات اين حقيقت از آشكارترين پديدهها استفاده كنيم.
آن احتياجى كه كودك براى تماس به نمودهاى زندگانى دارد مىبينيم، آن احتياج در اشخاص رشد يافته وجود ندارد؛ زيرا جهان براى كودك تدريجا مطرح مىشود وانگهى شخصيت و حافظه و انديشه او آن چنان رشد نيافته تا با نبودن حوادث در پيشرو، آنها را به محاسبه درآورده و نتايج منطقى را اتخاذ نمايد.
هنگامى كه مغز انسانى به رشد طبيعى خويش مىرسد و توانايى تجريد و انتزاع
[١] - نهج البلاغة: خطبه ٢٠٠.