عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١١٦ - مقامى از مقامات اوليا
آن بزرگوار را كرامات باهره است، آن گاه شرح حالى از خود ايشان حكايت مىكند كه در شرح فقيه فرموده است و حاصلش اين كه:
چون خداوند مهربان توفيق زيارت حضرت اميرالمؤمنين ٧ را به من عنايت فرمود، از بركات آن حضرت مكاشفات بسيارى مرا روى داد كه عقول ضعيفه را تحمل آن نيست و اگر بخواهم توضيح دهم بايد بگويم: بين خواب و بيدارى بود، ناگاه ديدم كه در سامرا هستم و بارگاه عسگريين در نهايت عظمت و زينت است و بر روى قبر عسگريين ٨ پارچه سبزى از پارچههاى بهشتى انداخته شده بود كه در دنيا مثل آن را نديده بودم، در آن حال مولايم حضرت صاحبالامر را ديدم كه روى بر جانب در نشسته و بر قبر تكيه زده است، پس چون چشمم بر آن حضرت افتاد با صداى بلند، مانند مداحان به خواندن زيارت جامعه شروع كردم، چون تمام كردم آن حضرت فرمود: خوب زيارتى است، عرض كردم مولاى من! جانم به فدايت، زيارت جد شماست و اشاره به سوى قبر كردم، آن حضرت فرمود: بلى داخل شو، چون داخل شدم نزديك در ايستادم، حضرت فرمود: پيش بيا، عرضه داشتم:
ترس آن دارم كه ترك ادب شود و به خاطر ترك ادب كافر شوم!! آن جناب فرمود:
چون ما اذن دهيم ترك ادب نيست، پس اندكى پيش رفتم در حالى كه از شدت ترس و هيبت بر خود مىلرزيدم.
باز آن جناب فرمود: پيش بيا و من پيش رفتم تا نزديك آن حضرت رسيدم.
فرمود: بنشين. عرض كردم: مىترسم، فرمود: مترس بنشين، من هم چون غلامى كه در مقابل مولايش بنشيند نشستم، آن بزرگوار فرمود: راحت باش و چهار زانو بنشين كه تو زحمت كشيدهاى و پياده و پاى برهنه آمدهاى و بالجمله از آن جناب نسبت به اين بنده الطاف عظيمه و مكالمات لطيفه واقع شد كه اكثر آنرا فراموش نمودم، چون از آن حالت به خود آمدم همان روز اسباب زيارت و تشرف به سامرا