عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٢٢ - پيرزن و مشك آب
دلش آرام نداشت، قلبش مضطرب بود، آتش عشقش هر لحظه زبانه بيشتر مىكشيد، ولى راه بجايى نداشت.
فرزندانش هر روز به صحرا مىرفتند و او در تهيه وسايل استراحت و فراهم آوردن آب و غذا مىكوشيد و در قلب خود هم با خداى مهربان براى پيدا كردن توفيق زيارت حبيب خدا مناجات مىكرد.
روزى براى آوردن آب همراه با يك مشك به سر چاهى كه در بيابان بود آمد، از عنايت خدا، رسول اكرم ٦ با دو سه نفر از ياران و اصحاب از آن منطقه عبور مىكرد چون به سر چاه رسيد و پير زن را ديد كه بند مشك به دست دارد و براى آب كشيدن از چاه آماده مىشود، به او فرمود: اين كار براى تو زحمت دارد، مشك را به من بده تا از چاه به كمك تو آب بيرون بياورم، پيرزن در پاسخ گفت: اگر اين زحمت را از دوش من بردارى برايت دعا مىكنم.
پيامبر ٦ مشك را پر از آب كرد، سپس به دوش مبارك قرار داد و راهى به سوى خيمه و چادر آن زن شد، هوا در گرما بيداد مىكرد، بار سنگين بود، عرق بر پيشانى رسول خدا ٦ جارى شده بود، ياران به آن جناب عرضه داشتند: مشك را به ما بده تا به در خيمه اين پيرزن برسانيم، در پاسخ آنان با يك دنيا عاطفه و محبت فرمودند: دوست دارم بار امتم را خود به دوش بكشم!!
به خيمه رسيدند، مشك را بر زمين نهادند، از صاحب خيمه خداحافظى كرده و به سوى مقصد به حركت آمدند، فرزندان پيرزن از راه رسيدند، به آنان گفت: آن مردى كه به اين علامت در بين آن چند نفر است به من كمك كرد و آب از چاه كشيد و تا درون خيمه آورد، برويد و از وى سپاس گزارى كنيد، بچهها دويدند، چشمشان به ديدار جمال الهى رسول خدا ٦ روشن شد، به آن جناب عرضه داشتند: مادر ما در آتش شوق ديدار شما مىسوزد، برگرديد تا وجود مباركتان را