انوار هدايت - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٧١ - دانشمند همسايه
دانشمند همسايه
يك دانشمند، در يكى از كشورهاى همسايهما، بهكسى قرار گذاشته بود كه ساعت سه بعد از ظهر به مهمانخانه اش تشريف بياوردتا با وى ملاقات كند، او مىگويد: من طبق وعدهى كه با آن دانشمند گذاشته بودم، رفتم داخل مهمانخانه شدم و بر او سلام كردم، جوابى نشنيدم، در گوشهاى نشستم، تقريباً يكساعت در آنجا نشستم، ديدم از نشستن خسته شدهام، حركت كردم، گفتم: آغا خدا حافظ، باز جوابى نشنيدم. ناراحت شدم رفتم بيرون! اتفاقاً يك روز ديگر اورا در بيرون ديدم، به من گفت: فلانى قرار بود نزدم بيايى، چرا نيامدى؟ گفتم استاد من آمدم، درب مهمانخانه شما باز بود، آمدم داخل به شما سلام كردم، شما اصلًا جواب سلامم را نداديد، يكساعت در آنجا نشستم، هيچ صحبتى هم با من نكردى، خسته شدم، خواستم بيرون شوم، گفتم خدا حافظ، بازهم جواب مرا ندادى! شما نسبت به من خيلى كم لطفى كرديد، گفت: معذرت مىخواهم! من اصلًا نفهميدم كه شما در مهمانخانه آمدهايد، اصلًا نفهميدم كه شما يكساعت در آنجا نشستهايد و بعد خدا حافظى كرده و رفتهايد!! مرا معذور داريد كه مشغول مطالعه و تحقيق بودم.
مىخواهم به جوانان عزيز خود بگويم، در هركشورىكه اين چنين دانشمندانى وجود داشته باشد، بدون شك آن كشور ترقى خواهد كرد، اگر در افغانستان هزار نفر دانشمند، مثل اين دانشمندىكه ذكر آن به ميان آمد، وجود داشته باشد وضع كشور متحول مىشود، وقتىكه انسان اين چنين به مطالعه فرو برود كه همه چيز را فراموش كند، وقتىكه ذهن انسان اين چنين به مطالعه غرق شود كه حتى متوجه رفت و آمد افراد هم نشود، يقيناً كشور آباد مىشود و ترقى مىكند، خوشا بهحال ملتىكه چنين افرادى در خود داشته باشند.