انوار هدايت - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٤٥ - حكايت يك سنگر نشين
حكايت يك سنگر نشين
يك وقتى براى من حكايت كردند كه يكنفر مجاهد مدتى را در جبهه سپرى كرده بود، بعد از مدتى مىخواهد براى چند روز به خانه خود برگردد و از زن وبچهى خود خبر بگيرد، وقتى در خانه مىآيد، مىبيند كه رنگ بچههايش پريده و چهرههاى شان زرد مىباشد، از خانم خود مىپرسد: چرا حال شماها خراب است؟ مريض شدهايد؟ او مىگويد: نه، الحمد لله همه سالم هستيم، منتهى چند روزى است كه نان نداشتيم، از علف تغذيه مىكنيم! اينگونه زنان، واقعاً زنان نمونه هستند، آنان زينبگونه زندگى مىكنند، وقتىكه غذاىشان تمام مىشود، مىبيند كه شوهرش در جبهه است و چيزى هم ندارد تا براى بچهها گندم بخرد، بدون اينكه خم به ابرو بياورد، بچههاى خود را با علف تغذيه مىكند، نمىگذارد كسى بفهمد كه بچههايش گرسنه مىباشند. مرد وقتى اين حرف را از خانم خود مىشنود، ازخانه بيرون مىشود و با پولى اندكى كه در جيبش بوده مقدار گندم خريده و به خانه برمىگردد، گندم را به خانم خود مىدهد تا آن را آرد كند و براى بچهها نان بپزد، زن با ديدن گندم، يكمرتبه عبوس و گرفته مىشود، از آن مجاهد نقل شده كه يكمرتبه با يك صحنهى روبرو شدم كه مرا بُهت زد، من منتظر اين بودم كه خانم از من تشكر كند؛ ولى برعكس ديدم پيشانى زن تُرش شده و تند تند، طرف من نگاه مىكند، يك مرتبه گفت: مرد! چرا اين گندم را خريدى؟! از خدا حيا نكردى؟! دين ما در خطر است تو پول را براى گندم دادى! خوب نبود كه اين پول را كارتوس مىخريدى! وقتى در جبهه مىرفتى سينه دشمنان اسلام را نشانه مىگرفتى؟!!!