اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٤٥ - نكاتى چند يا نتايجى چند
و اما خواص- براى اينكه خاصيت و اثر يك پديدهاى است- كه طفيلى پديده ديگر بوده- و در هستى خود تكيه بوى دهد- چنانكه جاذبه اثر جسم و تيزى اثر زاويه مىباشد- پس اثر و خاصه بدو امر واقعيتدارى كه- واقعيت وجود را تشكيل دادهاند- و چون هر يك از اين چهار يك امر واقعيتدارى است- و هر امر واقعيتدارى بحسب فرض- از مجموع دو امر واقعيتدار- كه بين آنها دوگانگى خارجى حكمفرما است تشكيل شده- پس هر يك از آنها نيز مجموعا دو امر واقعيتدار است- و هم چنين براى مرتبه سوم و چهارم...- و تا بى نهايت كه پيش برويم- بامور واقعيتدارى مىرسيم- كه مركب است از دو امر واقعيتدار- و هر يك از آن دو امر واقعيتدار نيز- از دو امر واقعيتدار ديگر و همينطور...- و البته اين امر عقلا محال و ممتنع است- زيرا اولا يك واحد واقعيتدار- مثل واحد انسان واحد انسان است- نه مجموعهاى غير متناهى از انسانها- و واحد خط يك واحد خط است- نه مجموعهاى غير متناهى از واحد خطها- قابليت انقسام خط باجزاء غير متناهى- با اين مطلب اشتباه نشود- و واحد آتم يك واحد آتم است نه غير متناهى آتمها- و اساسا چگونه ممكن است كه- يك واحد از يك شىء در عين يك واحد بودن- بالفعل واحدهاى غير متناهى باشد- و ثانيا غير متناهى مفروض ما از نوع كثيرى است كه- بالاخره بوحداتى منتهى نمىشود- زيرا چنانكه ديديم- تا بى نهايت شىء مركب است از دو امر واقعيتدار- و هيچگاه بيك امر واقعيتدارى كه- مجموعهاى از دو امر واقعيتدار نبوده باشد- منتهى نمىشود- و كثيرى كه به واحد منتهى نشود وجودش محال است- زيرا كثير از مجموع واحدها توليد مىشود- و اگر واحد نباشد كثيرى هم نخواهد بود- پس لازمه اينكه شىء با واقعيت خودش- دو امر واقعيتدار بوده باشند- اينست كه آن شىء اساسا موجود و واقعيتدار نبوده باشد ٤ در مقدمه بالا گفتيم كه شىء با واقعيت خودش- و بعبارت ديگر ماهيت و وجود نمىتوانند دو عينيت داشته- و دو امر واقعيتدار بوده باشند- حالا مىگوئيم كه همينطور هم ممكن نيست- كه ماهيت و واقعيت خودش- هيچكدام عينيت و خارجيت نداشته باشند- زيرا فرض اينست- امور واقعيتدارى در ماوراء ذهن و انديشه ما هست- و ما اذعان داريم كه مثلا انسان- يا خط يا عدد يا آتم- در خارج از ظرف ذهن ما واقعيت دارند- حالا اگر بنا شود كه