روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٢٦ - ترجمه
فَنٰادَوْا صٰاحِبَهُمْ ؛بخواندند [١]صاحب خود را كه عاقر ناقه بود و نام او قدار بن سالف[بود و او مردى بود سرخ روى،سرخ موى.او را«احمر ثمود»گفتندى.
فَتَعٰاطىٰ فَعَقَرَ ،يعنى تولّاى عقر ناقه كرد،و گفتند:تناولها بسيفه. فَعَقَرَ ،أى فعقرها؛ به تيغ او را پى كرد،و عرب از اين جا هر عاقر ناقه و جز آن را قدار گويند، تشبيها به قدار بن سالف] [٢]قال الشّاعر:
انّا لنضرب بالسيوف رءوسهم
ضرب القدار نقيعة القدّام
فَكَيْفَ كٰانَ عَذٰابِي وَ نُذُرِ
؛عذاب و انذار من چون بود؟ آنگه بيان كرد: إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وٰاحِدَةً ؛ما يك بانگ برايشان فرستاديم. فَكٰانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ ،حسن و قتاده«محتظر»خواندند به فتح«ظا» يعنى حظيره،و عامّۀ قرّاء«محتظر»خواندند،يعنى صاحب الحظيرة.
مفسّران در معنى او خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس گفت:آن باشد كه مرد براى گوسپند [٣]حظيره كند از دار [٤]و چوب و گياه و شوك،آنگه بعضى از او بيفتد و گوسپندان در پاى گيرند و بشكنند،«هشيم»آن باشد.قتاده گفت:«هشيم» استخوان پوسيده باشد و سوخته،و روايتى ديگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه گياهى باشد كه گوسپند بخورده باشد.سعيد جبير گفت:خاك باشد كه از ديوار بريزد.ابن زيد گفت:درخت پوسيده باشد،و عرب هرچه تر باشد و خشك شود آن را«هشيم»خوانند،و هشيم كسرير [٥]باشد و هشيم فعيل است بمعنى مفعول.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ ،[تفسير اين يادكرده شد] [٦].
[١] .آد،كا،گا+ثمود.
[٢] .اساس،آج:افتادگى دارد،با توجّه به آد و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
[٣] .آج:گوسپندان.
[٤] .آد،كا،گا:چوب.
[٥] .كلمه در اساس و آج به صورت«كسر سر»هم خوانده مىشود؛آد،گا:هشيم كسر.
[٦] .اساس،آج:ندارد،با توجّه به آد و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.