روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٧٠ - ترجمه
لطفى كردى و چيزى فرستادى[٢٦١-پ]او را،يك روز هديۀ فرستاد او را انواع حلواها در او.چون به خانه ابو الاسود بردند و بنهادند،در آنجا شهد به زعفران بود، دختركى كوچك داشت ابو الاسود،پنجششساله،بدويد و از آن پارهاى برگرفت و در دهن نهاد.پدر او را گفت:اى دخترك!بيفگن كه زهر است.گفت:چرا؟ گفت:نمىدانى كه پسر هند فرستاده است[به ما،تا ما را از دوستى اهل بيت برگرداند.دخترك آنچه در دهن داشت] [١]بينداخت و مىگفت:أ تخدعنا بالشهد المزعفر عن السيد المطهر،آنگه اين بيتها انشا كرد:
أ بالشهد المزعفر يا ابن هند
عليك نبيع احسانا [٢]و دينا
معاذ اللّٰه ليس يكون هذا
و مولانا امير المؤمنينا
و در خبر است كه:يك روز رسول-عليه السلام-بر اهل صفه-و آن جماعتى درويشان بودند ملازم مسجد-مطلع شد،و ايشان پارههاى پوست و اديم در [٣]جامه مىدوختند ازآنكه خرقه نداشتند،گفت:حال شما امروز بهتر است ازآنكه روزى آيد كه يكى از شما بامداد حلهاى پوشد و نماز ديگر حلهاى و بامداد جفنهاى پيش او آرند از طعام و نماز شام جفنهاى.و خانۀ او به جامۀ ديبا چنان آراسته باشد كه خانۀ كعبه.گفتند:يا رسولاللّٰه!نه [٤]آن بهتر باشد؟گفت:لا،بل اين بهتر باشد شما را اگر بر او [٥]بايستى.
و در خبر است كه،يكى از صحابه گفت:-و اظنه سلمانا-،در [٦]نزديك رسول شد [٧]در آنوقت كه او زنان را به جاى [٨]بگذاشته بود،گفت او را ديدم بر حصيرى درشت خفته برهنه،برخاست و گياه آن حصير سطبر در پهلوهاى او اثر كرده،من بگريستم.گفت:چرا مىگريى؟گفتم:يا رسولاللّٰه!كسرى [٩]و قيصر در ديباهاى رومى و ملكى مىخسبند و اين حصير پهلوى تو[٢٦٢-ر]رنجور كرده است و در او اثر كرده.گفت:يا فلان!راضى نباشد [١٠]كه ايشان را دنيا باشد و ما را آخرت،(اولئك
[١] .اساس و آب ندارد،از آج افزوده شد.
[٢] .آج،ما:احبابا.
[٣] .آج،ما،آد:بر.
[٤] .گا،آد:ندارد.
[٥] .آج:به او.
[٦] .گا،آد:كه.
[٧] .گا،آد:شدم.
[٨] .گا،آد:ندارد.
[٩] .ما:كيسر.
[١٠] .آج،ما،گا،آد:نباشى.