ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٣ - با حق و حقيقت انس بگير و از باطل بهراس
واقعيات كه حقائق الهى را مانند رگههاى الماس در ميان انبوه زغال سنگ ارائه مى كند و به حق منتهى مى گردد ، اينست مفاد آيهء شريفهء ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) ( همهء ما از آن خدائيم و همهء ما به سوى او برمى گرديم ) حال كه چنين است ، چگونه مى توان با باطل مأنوس شد و حق را رها كرد . قضيه چنان نيست كه هستى آدمى از حق شروع شود و تا آن گاه كه چشم از اين دنيا بربندد ، در طول زندگانى ارتباطى با حق نداشته باشد ، و پس از مرگ در اختيار حق جلت عظمته قرار بگيرد . و بطور كلى آنچه از هستى و شئون آن مربوط به خداست ، حق است . پس انسان كامل كسى است كه در عرصهء واقعيات ، تنها مقصدش حق باشد . و چون هدف چنين انسانى حق است ، هرگز ملالت خاطر و اضطراب راهى به درون او ندارد . برو اى ابا ذر ، اگر چه مقصد ظاهرى تو بيابان ربذه است . امّا كسى كه چون تو انس با حق گرفته باشد ، آتش براى او گلستان است و بيابان براى او گلزار و تنهايى براى او جمعى است كه همهء هستى را فرا گرفته است . كسى كه به مجاورت خدا توفيق يافته است هيچ باطلى در ديدگاه او قرار نمى گيرد ، زيرا حق و حقيقت ذاتا طرد كنندهء باطل است . درست است تنهايى جان را به لب مى رساند ، ولى نه براى رشد يافتگانى چون ابو ذر غفارى ، كه با قدرت ورود به عرصهء بيكران درون با همهء هستى و هستى آفرين و دمساز و مأنوس مى باشند . در آن هنگام كه انسان كمالجو را از ارتباط با آيات آفاقى محروم كنند ، رابطه او با آيات درونى ( انفسى ) شديدتر مى گردد . اين حقيقت در ابياتى از مولوى چنين آمده است :
< شعر > عارفى در باغ از بهر گشاد عارفانه روى بر زانو نهاد < / شعر > [١]
[١] در كتاب مثنوى اول دو مصرع صوفى است ، ولى با نظر به مقام شامخ دين و عرفان ابو ذر ما كلمهء عارف را مناسبتر ديديم .