مجموعة الرسائل التسعة - الملا صدرا - الصفحة ١٤١
و همه را اسب و ساختكى و تجمل دهد چنانچه دارد پس اگر كسى اين همه بيند و كويد اين همه توان كرند و در توانگرى برابرند سخن وى راست نمايد در حق كسي كه ان سرّ كار خبر ندارد و اما كسي كه از سر كار خبر دارد و داند كه ان ملك اين نعمة را بعاريت به ايشان داده است و چون نماز عيد بگذارد و بازخواهد ستدن پس كويد توانگر نيست الا ملك بحقيقة راست كفته باشد چه اضافة عاريت يا مستعير مجاز است و بحقيقة مستعير همان درويش است كه بود توانگرى بان مال مستعار از معير منقطع بشود اكنون بدان كه وجود همه چيزها را عاريتى است و از ذات چيزها نيست بلكه از حق تعالى است و وجود حق تعالى ذاتى است نه از جاى ديكر بلكه هست بحقيقة وى است ديكر همه عاريت در حق كسي كه داند كه عاريتى است پس آنكه حقيقة كارها شناخت كل شئ هالك الا وجهه او را عيان كشت ازلا و ابدا نه آنكه وقت مخصوص چنين باشد بلكه همه چيزها در همه وقتها از آنجا كه ذات چيزها است معدوم است پس آنكه لا هو الا هو درست بود كه هو اشاره به موجودى بود كه جز وى موجود نيست بحقيقة هو جز در حق حق درست نيست و اشاره جز به وى راست نيست معنى لا هو الا هو اينست اگر كسى فهم نكند معذور است كه اين بر اندازه هر فهم نيست انتهى و لا يخفى على المتامل فيه و لا على اولى النهى انه لو كانت الممكنات اعتبارية محضة لما سلم انها موجودة و لما صرح بان وجودها مستعار من الحق بل ينبغى ان نقول فى جواب الاشكال بوجود السماء و الارض و غيرهما انها اعتبارية محضة و انتزاعية صرفه و لا وجود لها فلا اشكال فانه على هذا التقدير لا يحتاج الى التمثيل الّذي ذكره ثم انه نقل فى فصل الخطاب عن بعض العرفاء بالفارسية أيضا درجه دويم آنست كه چندان از نور حق سبحانه بر رونده آشكار شود و همه اجزاى وجود در نظر شهود او در اشراق ان نور روى در نقاب توارى ارد