مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢١٤ - حکایت حاج ملاّ مهدی نراقی و دفن کردن جناز١٧٢٨ عرب در وادیالسّلام نجف
[١]
[١]* بوده، و در فقه و اصول و حکمت و ریاضیّات و علوم غریبه و اخلاق و عرفان از علماء کمنظیر اسلام است. مرحوم نراقی جدّ مادریِ مادربزرگِ ما، یعنی پدرِ مادر مادر مادر مادر حقیر است؛ و فرزند ارجمندش حاج ملاّ احمد نراقی که دایی ما میشود، استاد مرحوم شیخ انصاری و از علماء برجسته و صاحب تصانیف عدیده است. شیخ انصاری از عتبات عالیات در هنگام تحصیل به ایران آمد و به اصفهان رفت و سپس به کاشان آمد و چهار سال تمام از محضر و درس آخوند ملاّاحمد نراقی بهرهمند شد و سپس به نجف اشرف معاودت نمود.
این داستان در میان علماء و طلاب نجف اشرف مشهور است و در بین اقوام و ارحام مادری ما از مسلمیّات احوالات مرحوم نراقی محسوب میگردد. مرحوم نراقی در نجف اشرف سکونت داشته و در آنجا وفات میکند، و مقبرۀ او نیز در نجف متّصل به صحن مطهّر است.
ایشان در همان ایامِ اقامت در نجف، در ماه رمضانی که بر او میگذرد، یکروز در منزلشان برای صرف افطار هیچ نداشتند؛ عیالش به او میگوید: ”هیچ در منزل نیست، برو بیرون و چیزی تهیه کن!“ مرحوم نراقی درحالیکه حتّی یک فَلس پول سیاه هم نداشته است، از منزل بیرون میآید و یکسره به سمت وادیالسّلام نجف برای زیارت اهل قبور میرود؛ در میان قبرها قدری مینشیند و فاتحه میخواند تا اینکه آفتاب غروب میکند و هوا کمکم رو به تاریکی میرود.
دراینحال میبیند عدهای از اعراب جنازهای را آوردند و قبری برای او حفر نموده و جنازه را در میان قبر گذاشتند، و رو کردند به من و گفتند: ”ما کاری داریم، عجله داریم، میرویم به محلّ خود؛ شما بقیّۀ تجهیزات این جنازه را انجام دهید!“ جنازه را گذاردند و رفتند.
مرحوم نراقی میگوید:
من در میان قبر رفتم که کفن را باز نموده و صورت او را بهروی خاک بگذارم و بعد بهروی او خشت نهاده و خاک بریزم و تسویه کنم، ناگهان دیدم دریچهای است! از آن دریچه داخل شدم، دیدم باغ بزرگی است؛ درختهای سرسبز سربههمآورده و دارای میوههای مختلف و متنوّع است. از دَرِ این باغ یک راهی است بهسوی قصر مجلّلی که در تمام این راه از سنگریزههای متشکّل از جواهرات فرش شده است.
من بیاختیار وارد شدم و یکسره بهسوی آن قصر رهسپار شدم، دیدم قصر با شکوهی است و خشتهای آن از جواهرات قیمتی است. از پلّه بالا رفتم، در اطاقی بزرگ وارد شدم، دیدم شخصی در صدر اطاق نشسته و دورتادور این اطاق افرادی نشستهاند. سلام کردم و نشستم، جواب سلام مرا دادند. بعد دیدم افرادی که در اطراف اطاق نشستهاند، از آن شخصی که در صدر نشسته پیوسته احوالپرسی میکنند و از حالات اقوام و بستگان خودشان سؤال میکنند و او پاسخ میدهد، و آن مرد مبتهج و مسرور به یکایک از سؤالات جواب میگوید. *