مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٣ - چگونگی تأثیر ایمان و کفر در غرائزِ فطریِ بالقوه در قلب انسان
این چنین مردمی مقام کمال انسانیّت خود را وارونه کردهاند؛ و قلب آنها چون وارونه است، هیچ گنجایش معارف ندارد: (لَوْ نَشَاءُ أَصَبْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَنَطْبَعُ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ).[١]
چگونگی تأثیر ایمان و کفر در غرائزِ فطریِ بالقوه در قلب انسان
قبل از آنکه دست تربیتِ محیط در انسان اثر کند، قلب انسان به غرائز فطری خود متّصف است؛ ولی این غرائز به مقام کمال نیامده بلکه در مرحلۀ قوّه است. چون ایمان در او اثر کند، مرکز تجلیّات پروردگار میگردد؛ و چون کفر و معصیت
[١]ظَلَمَک و إنَّما خارَ لَک، و خَشینا فِتنَةَ النّاسِ بِنا و أن یجهَلوا فَضلَ اللَهِ عَلَینا، و یجعَلونا أربابًا مِن دونِ اللَهِ و نَحنُ لَهُ عَبیدٌ لا نَستَکبِرُ عَن عِبادَتِهِ و لا نَسأمُ مِن طاعَتِهِ و نَحنُ لَهُ مُسلِمونَ.“
و این روایت را مجلسی در بحار الأنوار، ج ٤٦، ص ٢٦١ از طبع حروفی از مناقب نقل کرده است.
أبوبصیر به حضرت امام محمّدباقر علیهالسّلام عرض کرد: ”چقدر حاجی زیاد است و چقدر ناله و فریاد بسیار است!“ حضرت فرمود: ”بلکه چقدر ناله و فریاد بسیار است و چقدر حاجی کم است! آیا دوست داری که راستی گفتار مرا دریابی و آنچه را که گفتم با دیدگان خود ببینی؟!“ حضرت دست به چشمان او مالیدند و دعائی خواندند، چشمان أبوبصیر که سابقاً نابینا بود بینا شد؛ حضرت فرمودند: ”ای أبوبصیر، نگاه کن بهسوی حاجیها!“
أبوبصیر میگوید: ”من نگاه کردم و دیدم که اکثر مردم از میمونها و خوکها هستند، و مؤمن در میان آنها همچون ستارۀ تابان در شب تاریک میدرخشید.“ أبوبصیر گفت: ”راست گفتی ای مولای من! چقدر حاجی کم است و چقدر ناله و فریاد بسیار است!“ و پس از آن حضرت دعائی خواندند و چشمان أبوبصیر به حالت اوّلیه درآمد و نابینا شد.
أبوبصیر از علّت نابینایی خود سؤال کرد؛ حضرت فرمودند: ”ما بر تو بخیل نیستیم، و خدا به تو ستم ننموده است و اینطور دربارۀ تو پسندیده است؛ و ما ترسیدیم که مردم در فتنه بیفتند و فضل خدا را بر ما نادیده گیرند و ما را ارباب خود شمرند و خدا را فراموش کنند، و حال آنکه ما بندگان خدا هستیم و از عبادت او استکبار نداریم و از اطاعت او ملول نمیشویم و سر تسلیم فرود آوردهایم.“»
[١٤١]. سوره أعراف (٧) آیه ١٠٠. ترجمه:
«اگر ما بخواهیم، آنان را به گناهانشان میگیریم و مأخوذ میداریم، و بر دلهایشان مُهر میزنیم تا دیگر نشنوند.» (محقّق)